تبليغاتX
نمک

نمک

کلام زیبا از دکتر زیبا کلام

 

   نژادپرستی ایرانی؟

   باید بر دستان مهاجرین افغانی در ایران بوسه زد

    منبع: هفته‌نامه آسمان، شماره 10، شنبه 16 اردی‌بهشت 1391، صفحه‌ 8 

    به نقل از وبلاگ دکتر صادق دهقان

دکتر صادق زیباکلام

استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

 نژادپرستی ایرانی؟

    هیچ لغتی کامل‌تر و جامع‌‌تر از لغت «نژادپرستی» بیان‌­‌کننده رفتار ما ایرانی‌ها در قبال افغانی‌ها نیست. البته اصطلاحات، الفاظ و لغات دیگری هم می‌توان برای توصیف رفتار ما، ظرف سه دهه گذشته در قبال افغانی‌هایی که از بد سرنوشت و حادثه به ایران پناه آورده‌‌اند، به کار گرفت؛ «مغرضانه»، «ناقض اصول اولیه حقوق بشر»، «غیر اسلامی»، «غیر اخلاقی»، «مغایر با قانون اساسی ج.ا.ا»، «خجالت‌آور»، «مغایر با اصول و کنوانسیون‌های بین‌المللی در مورد حقوق پناهندگان» و سایر اصطلاحات مشابه و هم‌ردیف. اما هیچ کدام ‌آن‌ها به درستی و کامل بودن «نژادپرستی» و «تبعیض­ نژادی» نیست. نه به واسطه آن‌که فرماندار اصفهان یا یکی دیگر از مسئولان پایتخت صفویه، آنان را از بالا رفتن از تپه‌‌ها و صخره‌های «کوه صفه» محروم ساخت؛ نه به واسطه آن‌که مقامات بافضل و کمال استان مازندران هفته پیش اعلام کردند که اجازه نخواهند داد هیچ افغانی اعم از آن‌که حضورش در کشور، قانونی است یا غیرقانونی، به استانشان بیاید، نه به واسطه آن‌که رفتار موهن، غیر اخلاقی و غیر انسانی ما ایرانیان که البته پرچم‌دار علم، دانش، تمدن، فرهنگ و معرفت هستیم، در قبال افغان‌ها در ایران واقعا حکایتی است، بلکه به واسطه نفس نگاهی که ما به افغان‌ها داریم. نگاهی که بهترین تعریفی که از آن می‌توان داشت، آن است که بگوییم یادآور نگاه سفیدپوستان امریکایی نژادپرست به سیاه‌‌پوستان، یا نگاه سفیدپوستان اروپایی‌تبار ساکن افریقای جنوبی در زمان رژیم آپارتاید به افریقایی‌هاست. ای کاش حکایت تلخ رفتار ما با افغان‌ها فقط محدود می‌شد به مقامات اصفهانی یا مازندرانی. انسان می‌توانست بگوید که یکی دو مقام مسئول کج­‌سلیقگی و غرض‌‌ورزی کرده‌اند. ای کاش این‌گونه بود. بدبختی آن است که موضوع به کج‌سلیقگی دو یا چند مسئول سطحی‌نگر و بی‌دانش در اصفهان یا مازندران محدود نمی‌شود.

صادق زیباکلام

   واقعیت آن است که رفتار ناشایست، تبعیض‌‌آمیز و مغایر با اصول و موازین حقوق پناهندگان ما با افغان‌ها خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست. برای درک عمیق رفتار غیر انسانی ما با افغان‌ها کافی‌ است میان رفتار غربی‌‌ها با پناه‌جویان ایرانی که به کشورهای مختلف اروپایی، امریکا، کانادا یا استرالیا پناهنده شده یا مهاجرت کرده‌اند، با رفتار ما ایرانی‌ها با افغان‌ها مقایسه‌ای نماییم. به عنوان یک قاعده کلی و حسب موازین بین‌المللی، هر پناه‌جو که به یک کشور غربی ورود می‌کند، بعد از مدتی که به عنوان یک پناه‌جو پذیرفته می‌شود، از همه حق و حقوق‌هایی که اتباع آن کشور برخوردار هستند، برخوردار می‌شود. صرف ‌نظر از آن‌که پناه‌جو، قانونی یا غیر قانونی وارد آن کشور شده است. طبیعی است که اگر او غیر قانونی به آن کشور داده شده باشد، مدت زمانی که به پرونده‌اش رسیدگی می‌شود، خیلی طولانی‌تر خواهد شد تا زمانی که او قانونی به آن کشور مهاجرت کرده باشد. اما به هر حال، بعد از آن‌که یک پناه‌جو در هیبت یک پناه‌جو یا مهاجر در کشور میزبان پذیرفته می‌شود، همان‌طور که گفتیم، شهروند آن کشور می‌شود. اگر جرمی یا خلافی مرتکب شود، با همان قوانین، مقررات و ضوابطی که در مورد شهروندان خود آن کشور جاری است، محاکمه و مجازات می‌شوند؛ از کلیه خدمات شهروندی و رفاهی که اتباع کشور میزبان از آن برخوردارند، برخوردار می‌شود اعم از آموزش و پرورش رایگان، خدمات درمانی و بهداشتی، حقوق ایام بی‌کاری، حق اولاد و قس علی‌هذا. به بیان دیگر، یک مهاجر ایرانی پس از آن‌که به عنوان مهاجر در سوئد، نروژ، دانمارک، انگلستان، فرانسه، آلمان، کانادا، امریکا یا استرالیا پذیرفته می‌شود، با وی همانند شهروندان همان کشور رفتار می‌شود. حاجت به گفتن نیست که این امتیازات شامل اعضا خانواده و وابستگان او هم می‌شود حتی اگر ‌آن‌ها به هنگام ورود به آن کشور، همراه وی نبوده باشند.

   اما در ایران، یک پناه‌جوی افغانی صرف ‌نظر از آن‌که قانونی وارد کشور باشد یا غیر قانونی، صرف ‌نظر از آن‌که یک سال در ایران اقامت داشته باشد یا 10 سال یا 30 سال، از هیچ حق و حقوقی برخوردار نمی‌شود. یک افغانی که فی‌المثل20 سال است در ایران زندگی می‌کند و همسر و فرزند دارد، مثل آب خوردن ممکن است توسط نیروی انتظامی از کشور اخراج شود. و باز هم ای کاش این، همه تراژدی بود!

    مشکلات عدیده‌ای بر سر راه ثبت ‌نام و به مدرسه رفتن فرزندان افاغنه در ایران وجود دارد. بعضاً ‌آن‌ها را به مدارس راه نمی‌دهیم، بعضاً از ‌آن‌ها هزینه آموزش و پرورش فرزندانشان را می‌گیریم، بعضاً به ‌آن‌ها مدرک نمی‌دهیم و بعضاً اگر یک افغانی مجبور شود فرزندش را از مدرسه‌ای بیرون آورده و به واسطه تغییر شغلش به منطقه یا شهر دیگری ببرد، به عذاب الیم دچار می‌شود. افغان‌ها، دفترچه خدمات درمانی ندارند و از همان حداقل‌هایی که به هر حال، تأمین اجتماعی برای کسانی که دفترچه خدمات درمانی دارند، فراهم می‌کند، بی‌بهره‌اند. فی‌الواقع، هر امر اجتماعی که مستلزم ارائه «فتوکپی شناس‌نامه» و «کارت ملی» می‌باشد، افغان‌ها عملاً از آن محرومند به این معنا که افغان‌ها نه می‌توانند حساب بانکی داشته باشند؛ نه می‌توانند منزل یا اموال منقول یا غیرمنقولی را خرید و فروش نمایند، نه می‌توانند گواهی‌نامه بگیرند، نه می‌توانند مدرسه بروند و نه می‌توانند استخدام شوند، نه حتی می‌توانند در یک بیمارستان به صورت رسمی بستری شوند، نه می‌توانند برای خدماتی اعم از تجاری، زیارتی یا غیر آن ثبت‌ نام نمایند و نه هیچ امر و کار دیگری. فرقی هم نمی‌کند که چند سال در ایران بوده‌اند. یک افغانی و خانواده‌اش که ممکن است 30 سال هم در ایران زندگی کرده باشند، همین وضعیت را دارند.

    از همه این‌ها اسفناک‌تر و غیر انسانی‌تر، رفتار ما با کودکان معصومی است که ثمره­ ازدواج یک افغانی با یک ایرانی می‌باشد. در سه دهه گذشته، هزاران خانم یا دوشیزه ایرانی با افغانی‌ها ازدواج کرده‌اند. حاصل این هزاران ازدواج، ده‌ها هزار کودکی است که مادرشان، ایرانی و پدرشان، افغانی است. می‌دانم که خیلی از خوانندگان باور نخواهند کرد، اما از نظر مقامات ایرانی، این افراد وجود ندارند؛ چون مسئولان ما، این ازدواج‌ها را به رسمیت نمی‌شناسند، یعنی ازدواج با «اتباع بیگانه» را به رسمیت نمی‌شناسند. بنابراین، ثمره این ازدواج­ها را هم به طریق اولی به رسمیت نمی‌شناسند. لذا به فرزندان این ازدواج‌ها شناسنامه نمی­دهند. بنابراین، ده‌ها هزار ایرانی که امروز بسیاری از ‌آن‌ها به سنین بالای 18 سال رسیده‌اند، در کشور هستند که چون شناس‌نامه ندارند، وارد هیچ امر و حوزه اجتماعی نمی‌توانند بشوند؛ نه می‌توانند به مدرسه بروند، نه تصدیق رانندگی بگیرند، نه بیمه شوند، نه حساب بانکی داشته باشند و نه هیچ چیز دیگری. این رفتارها را که ما با هم‌کیشان مسلمانمان که تازه هم‌نژاد ما هم هستند، انجام می‌دهیم، مقایسه کنید با رفتار غربی‌های بی‌دین و مذهب در دانمارک، نروژ، فرانسه، انگلستان، کانادا و امریکا با ایرانیانی که نه هم­کیش و آیین غربی‌ها هستند، نه هم‌نژاد و هم‌تمدن ‌آن‌ها.

   سال گذشته در مجلس طرحی تهیه شد که به مشکلات فرزندان ازدواج‌های ایرانیان با افغان‌ها رسیدگی شود، اما نمایندگان کمیسیون قضایی مجلس در همان مرحله رسیدگی در کمیسیون، آن را از دستور کار خارج کردند و یکی از مسئولان آن کمیسیون به مطبوعات توضیحات کافی داد که چه خطر عظیمی از بیخ گوش ملت متمدن، مسلمان و بافرهنگ ایران گذشت؛ چه اگر آن لایحه به تصویب می‌رسید، خطرات عظیمی متوجه امنیت ملی‌مان می‌شد. هیچ کس هم از آن بزرگوار و نه از سایر بزرگواران کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس نپرسید که روشن شدن وضعیت حقوقی ده‌ها هزار انسان که تنها جرمشان آن بوده که از مادری ایرانی و پدری افغانی به دنیا آمده‌اند، چه خطری را متوجه امنیت ملی ایران می‌کرد؟

   به عنوان یک ایرانی، از ملت بزرگ افغان که برخی از هم‌‌میهنانم این‌گونه زشت و غیر انسانی با ‌آن‌ها رفتار می‌کنند، پوزش می‌طلبم. در برابر همه افغان‌هایی که خیابان‌‌های شهرم را تمیز می‌کنند، ساختمان‌‌های شهرم را می‌سازند، در گاوداری‌ها و سایر مشاغل دشوار شهرم، شرافت‌مندانه کار می‌کنند، به عنوان نگهبان، آبدارچی و مستخدم و مشاغل دیگر نقش ارزنده‌ای در تولید ناخالص ملی کشورم دارند، سر تعظیم فرود می‌آورم و دستان خسته و پینه‌بسته‌شان را با همه وجود می‌بوسم و بر روی سرم می‌‌گذارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:56  توسط  آصف جوادی  | 

رنج نارنجی

 

تمام بودنم ازتو

رنجی است نارنجی

برشانه های تکیده ام

که به چهارگوشه جهان

فریادمی زنم .

تمام آرزوهایم

از آغوش به غارت رفته ات

گوری است

به پهنای تمام بودنم.

 

نوروز1391

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:29  توسط  آصف جوادی  | 

درس اخلاق روزنامه کیهان بدون شرح!!

 

(به نقل از روزنامه کیهان چاپ تهران. یکشنبه 10 اردیبهشت ۱۳۹۱ - شماره 20195)

برنده جایزه نوبل حقوق بشر ، هووي خود را تهديد به قتل كرد!

به دنبال انتشار دو خبر در روزهاي گذشته پيرامون خانم شيرين عبادي توسط باشگاه خبرنگاران (تحت عنوان «برنده نوبل حقوق بشر ، همسرش را به لندن راه نمي دهد» و «لطفاً به همسرم ويزا ندهيد») فردي كه خود را از بستگان نزديك آقاي جواد توسليان همسر شيرين عبادي معرفي مي كرد طي تماسي با خبرنگارما ابعاد ديگري از چهره ضد حقوق بشري برنده نوبل حقوق بشر را افشا كرد.

بخشي از اظهارات فرد ياد شده بدين شرح است: به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ ماجراي ظلم هاي شيرين عبادي نسبت به همسرش موضوع جديدي نيست و از بدو زندگي مشترك آنها وجود داشته و داستان ها دارد كه اقوام و دوستان اين زوج از آنها اطلاع دارند. زورگويي هاي عبادي چنان بود كه همسرش را حتي از ارتباط با مادر و خواهرانش محروم كرده بود و اين فشارها و اذيت و آزارها آنقدر ادامه پيدا كرد تا به سكته و مرگ مادر توسليان انجاميد. اين موضوع را همه بستگان نزديك ما مي د انند.

 از ديگر داستانهاي معروف اين زوج آن بود كه آنها در سال 1354 با هم ازدواج كردند و مهريه خانم شيرين در آن زمان مهريه پاييني بود اما او در سالهاي بعد با تحت فشار قرار دادن همسرش مهريه خود را تا هزار سكه افزايش داد. علاو ه بر آن حق حضانت فرزندان، حق سفر و حق طلاق را رسماً و با گواهي محضري از آقا جواد گرفت!

اين فرد مطلع افزود : نه نتها مفاد دو خبري كه اخيرا منتشر شده كاملا درست است بلكه شيرين عبادي براي منصرف نمودن همسرش از سفر اخير به خارج حتي با شبيه سازي خودكشي سيامك پورزند، صريحأ او را تهديد كرده بود كه ممكن است سرنوشت مشابهي پيدا كند و ناگهان جسد حلق آويز شده او را در منزلش پيدا كنند! وقتي هم كه آقا جواد توجهي به اين تهديد ها نكرد و براي ديدن دخترش به بوستن رفت ، شيرين عبادي خود را شتاب زده از لندن به بوستن رساند تا از ملاقات پدر و دختر پيشگيري كند و در نهايت اجازه نداد آقاي توسليان به منزل دخترش برود و ملاقات اين پدر و فرزند به ديداري كوتاه آنهم در حضور شيرين و در هتل محل اقامت آقا جواد خلاصه شد!

اين عضو خانواده توسليان افزوده است : شيرين خانم چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري سال 88 با كمك سفارت انگليس در تهران توانست از كشور فرار كند ( كه زمان و واسطه فرار ، خود مقوله بسيار قابل تاملي است). از آنجا كه همه اقوام مي دانستند كه آقا جواد هيچ خيري از زندگي خود با شيرين نديده، لذا بلافاصله تعدادي از بستگان همت كردند و همسر ديگري براي ايشان پيدا كرده و وسيله ازدواج مجدد او را فراهم كردند. از آن پس آقا جواد آرامشي پيدا كرد و زندگي خوب و آرامي را با همسر جديدش در تهران آغاز كرد.

اما در طرف ديگر ماجرا ، واكنش هاي هيستريك شيرين خانم هم شدت گرفت . به هر ترفند و تهديدي متوسل شد تا آقا جواد ، همسر دومش را طلاق دهد ، به تهديد و تطميع هووي خود پرداخت ، از فرزندانش خواست كه با پدر خود قطع رابطه كنند، با همه مطلعين از اين ازداوج تماس مي گرفت و با پرخاش در خواست مي كرد كه براي مخدوش نشدن چهره اش نزد فمنيست ها، از انتشار خبر ازدواج همسرش خودداري كنند و بالاخره آنقدر به خودش فشار آورد كه به بيماري سرطان بدخيم دچار شد و اكنون هر روز وضعش بدتر مي شود.

اين عضو خانواده همسر شيرين عبادي ضمن تأييد صفت «مادر فولاد زره» كه خانم شادي صدر به شيرين عبادي داده بود اضافه مي كند: با صداقت مي گويم من هيچ نسبت و ارادتي به جمهوري اسلامي نداشتم، اما همين كه مي بينم هيولاهايي همچون شيرين عبادي دشمن آن هستند، به اين نتيجه مي رسم كه اين حكومت نبايد حكومت بدي باشد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:48  توسط  آصف جوادی  | 

جزیره جذامیان

 

(به دوزخیان پل سوخته)

ارواح تکیده و سرگردان

ازبام تا شام

جنازه های برآماسیده را

به دوش می کشند .

درجزیره جذامیان

هیچ بوفی نمی بافد

هیچ عنکبوتی تار نمی زند

هیچ نگاهی شگفت زده نمی شود.

 

ارواح سرگردان از بام تا شام

تریاک می خورند

تریاک می نوشند

تریاک می پوشند.

شب جزیره آبستن کدام حرامی شده است؟

زمستان1390

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:4  توسط  آصف جوادی  | 

فیلتر

 

     یک وقتی  می خواستم در باره تاریخ رابطه سیاسی افغانستان و ایالات متحده امریکا، مطالعه وبه اصطلاح تحقیق کنم! تا در باره جنبه های مثبت ومنفی پیمان یا موافقتنامه وتوافقنامه، یا معاهده، یا قرارداد استرانژیک که قرار است میان دو کشور امضا شود اطلاع وآگاهی پیدا کنم. برای همین به عنوان مقدمه  وبه دست آوردن منبع به امامزاده انترنت دخیل بستم اما چشم تان روز بد نبیند هرچه گشتم فیلتر بود. نمی دانم برای چه؟ درحالی که تاریخ روابط ایران وامریکا در دم دستی ترین سایت یعنی «ویکی پیدیا»به آسانی به روی آدم لبخند می زند!!  در ایران تا جایی که من می دانم دو نوع فیلترشکن دست به دست می شود یکی  فیلترشکن های معمولی و دم دستی که یکی دو روز است و بی درنگ فیلتر می شود. دیگری که ازطریق ایمیل خریداری می شود و به ریسکش نمی ارزد.

     برخی سایت هایی که درباره روابط دیپلماتیک افغانستان وامریکا احتمالا مطالبی نوشته اند این ها هستند که من نتوانستم بازکنم وچون فیلتر بود ازخیر بقیه گذشتم.

 www.faratarazmarzha.org/Aryanfar/Zendagi_Nama.htm

 www.kotiposti.net/msaleha/nai_3/10/p_8.htm

www.dw.de/dw/article/0,,6191541,00.html

www.cheraghdaily.af/index.php/.../130-2012-03-27-11-15-42

 strategicreview.org/1391/01/03

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 7:37  توسط  آصف جوادی  | 

مدرنسیم پست مدرنسیم واسلام

 

    (این نوشته دریکی ازشماره های فصلنامه بلاغ در زمستان ۱۳۹۰ چاپ شده بود)

     مقدمه 

    کلاسیسم، مدرنیسم؛ مدرنیته وپست مدرنیسم، واژگانی هستند که هرکدام یک دوره تاریخی معینی را در آغوش خودگرفته اند وهرکدام نظام دانایی وشبکه معنایی ویژه ای را به دنبال خود می کشند. هریک ازاین نظام های معنایی براساس آموزه های خود نسل هایی را پرورش داده اند. به نظرمی رسد نظام های معنایی یاد شده بانام ها وعنوان های مشخص وباقواعد وآموزه های مخالف، درواکنش به گفتمان پیشین وپایان عمرطبیعی آن پیدا شده اند.دراین نوشته آموزه های مدرنیسم وپست مدرنیسم تبیین، ورابطه آن با اندیشه اسلامی بررسی می شود.

    واژگان کلیدی:

    اسلام، مدرنیسم، مدرنیته، پست مدرنیسم.

     مفاهیم:

    مدرن(modern)

    واژه مدرن به معنای کنونی،امروزی وجدید است. مفهوم مدرن تاکنون مراحل گوناگونی را پشت سرگذاشته است.درسده پانزدهم، همزمان بادوره رنسانس دربرابر واژه میانه(وسطی) وبا مفهوم باستان برابربود. ازسده هجدهم، همزمان بادوره روشنگری به این سو،بامفهوم سنت درتقابل افتاد وامروزه به معنای زیستن دراکنون وگسستن ازگذشته است.1

    مدرنیسم (modernism)

    درباره معناومفهوم مدرنیسم اختلاف فراوانی وجود دارد. درفرهنگ واژگان آکسفورد،مدرنیسم به عنوان نماد ­­اندیشه ها وشیوه های نوینی به کار رفته است که جایگزین اندیشه ها وشیوه های سنتی گردیده وهمه عرصه های زندگی فردی واجتماعی انسان غربی را فراگرفته است.مدرنیسم فرهنگ وفلسفه تمدن مدرن وجهان بینی انسان عصر مدرنیته است.2

     مدرنیته (modernity)

     برخی معتقدند که واژه مدرنیته نخستین بار درآثار ژان ژاک روسو درسده هجدهم به کار رفته است اما به گفته فرهنگ جامع روبر واژه مدرنیته درسال 1823م.پدیدآمد.3 تفاوت مدرنیته و مدرنیسم این است که مدرنیسم در معنای کلی خود به معنای نوسازی، پیشرفت و توسعه و نوعی ایدئولوژی است که در پی جایگزینی نو به جای کهنه است. مدرنیته در واقع خروجی وبرونداد فرهنگ وفلسفه مدرنیسم است. جوامعی موصوف به صفت مدرنیته می شوند که فرهنگ مدرن را در زندگی شهروندان نهادینه کرده باشند.درترجمه های فارسی، واژه «تجدد»برابر نهاده مدرنیته است.

    مدرنیزاسیون(modernezation)

    مدرنیزاسیون کنش سیاسی،اجتماعی،فرهنگی،اقتصادی وآگاهانه،برای نزدیک کردن جامعه های سنتی، به جوامع مدرن است. ازاین رو مدرنیزاسیون را متعّدي (Transitive) معنا مي كنند که به معنای مدرن سازی است. مدرنیزاسیون فرایندی است که براساس آن جوامع سنتی به سوی شاخص های جوامع مدرن مانند پیشرفت علمی،رشد اقتصادی، توسعه سیاسی،اجتماعی وفرهنگی حرکت می کنند.

    پست مدرنیسم(post modernesim)

    گفته شده است جان پاپمن، نقاش انگلیسی در اواخر سده نوزدهم ،نخستین بار این واژه را در توصیف نوعی نقاشی به کاربرد که متفاوت تر وپیشگام تر از نقاشی آن زمان بود. سپس در سال 1917 از سوی رودولف پانوتیز در کتاب «بحران فرهنگ اروپایی » در توصیف هیچ انگاری (نهیلیسم) و سقوط ارزش های فرهنگی اروپا به کار رفت. 4  فدریكودانیس درسال 1934م. این واژه رادر نقد شعر مدرن به كار برد. در دهۀ 60 نیز نخستین ریشه‌های پست‌مدرنیسم توسط گروهی از روشنفكران انگلیسی موسوم به گروه مستقل شروع به نشو و نماكرد. درسال 1975 آرنولد توین‌بی، درتوضیح تکثرگرایی (پلورالیسم ) فرهنگی از این واژه استفاده كرد.5  پست مدرنیسم وپست مدرنیته  به معنای عبور ازمدرنیسم وفراتر رفتن ازاین دوره است و درباره عصرکنونی به کار می رود که ویژگی بارز آن نقد وبه چالش کشیدن اصول،مؤلفه ها،فرا روایت ها وآرمان های مدرنیته است.6 درادبیات فارسی پست مدرنیسم به فرانوگرایی،فراسوی نوگرایی، ما بعد نوگرایی ، پسا نوگرایی و... ترجمه شده است.

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 7:8  توسط  آصف جوادی  | 

گیلاس

 

 روزهای بلندتابستان، بی­حضورت چقدرتعطیل است

روزهای بلند تنهایی، گویی با رستخیز فامیل است

 

داستان بلند هجرانت، قصه دردناک کنعان است

داستان بلند غم­هایم، قصه قتلگاه هابیل است

 

گاه ، حس نگاه تو دارم، آسمانم ستاره­ باران است

گاه ، می­نوشم از لبت گیلاس، بزم رقص و سماع تکمیل است

 

راه ابریشم است گیسویت، کاروان­های دل به دنبالت

مینیاتور چشم آهویت، بی­نیاز از بیان و تفصیل است

 

هرکسی برگزیده راهی را، تا که بیند نشانی از کویت

آن یکی لب به­گوش همراه است، این یکی پای چت و ایمیل است

 

من که همسایه نیستانم، روستا زاده پریشانم

بارها گفته­ام که تنها راه، جاده خاکی و قدیم دل است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 7:29  توسط  آصف جوادی  | 

نوروز

 

نوروز شد كه باردگر سال نو شود

تقويم­هاي خسته و بي­حال نو شود

 

تقويم­هاي خسته بر ايوان زندگي

در لابه­لاي اين همه جنجال نو شود

 

نوروز هم ادامه ديروزهای ما است

ديروزهای­مان كه كر و لال نو شود

 

آيا متاع كهنه­فروشان شهر ما

با شعر خواجه حافظ و با فال نو شود؟

 

با هفت سين و ماهي و با آب و آينه

با ورد يا محوّل الاحوال... نو شود

 

گيرم كه نو شوند چه سودي براي ما

افسار و زين مركب دجال نو شود

 

اقبال و بخت خفته ما نو نمي­شود

تعويذ و ورد و مهره رمال نو شود

 

فروردين1386

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 9:19  توسط  آصف جوادی  | 

پای حرف های دل خونین انار

 

(درحاشیه مجموعه شعر دل خونین انار، سروده قنبرعلی تابش)

آصف جوادی

 (به نقل از وبلاگ کانون ادبی - فرهنگی کلمه)

           مقدمه

شعریکی ازشاخه های پرباروبرگ درخت تنومند وکهنسال هنر است که همراه با انسان آفریده شده است. پیشینه شعر خصوصا شعر فارسی با اندیشه وتفکر گره خورده و بسیار پر افتخار وارجمند بوده است. بسیاری از آموزه های انسانی وحتی وحیانی ماندگاری وبالندگی خود را وامدار شعر است. برای همین در آموزه ها وگزاره های دین مبین اسلام به شعر توچه ویژه ای شده است. دراین نوشته گشت وگذاری داریم به اتفاق شما خواننده ارجمند، در گلگشت های دل خونین انار، سروده شاعر ارجمند ، آقای قنبرعلی تابش.

   واژگان کلیدی: اندیشه، زبان، زن، عشق، فرم، مذهب، مهاجرت، وطن.

معرفی مجموعه

دل خونین انار،تازه ترین اثر شاعر ارجمند آقای قنبرعلی تابش است که زمستان امسال(1390) توسط انتشارات صبح امید درکابل، به چاپ رسیده است. این مجموعه دربرگیرنده برخی سروده های 1386تا1390 شاعر است. شعرهای این مجموعه درقالب های کلاسیک مثنوی، غزل، قصیده، دوبیتی، رباعی وچهارپاره سروده شده است.

این نوشته به گونه فشرده از دو زاویه ومنظر به مجموعه یاد شده، نگریسته و داوری وارزیابی نهایی این نوشته وآن مجموعه باخوانندگان گرامی است:

الف- اندیشه

ازنظر اندیشگی شاعر به چند موضوع مهم پرداخته است که دغدغه و دلنگرانی او به شمار می رود:

1-    وطن

شاعردل خونین انار درمجموعه های پیشین خود نیز به وطن به عنوان یکی از دلمشغولی های اصلی خود پرداخته بود. چهره وطن در مجموعه های پیشین همراه با گرد وغبار و دود جنگ وتجاوز ازیک سو، مقاومت و دفاع وپایداری از سوی دیگر، بازتاب یافته بود، اما وطن دل خونین انار، یک حوزه تمدنی وفرهنگی را نمایندگی می کند که برگرفته از یک فرضیه ونظریه ای است که در دهه های پسین رواج یافته است. پژوهشگران این نظریه بااستفاده وبهره جویی از متون مرجع وآثار تاریخی وباستانی، براین باورند که آریایی های کهن وتاریخی، دودمان ونیاکان هزاره های امروزین افغانستان بوده اند. اگرچه این نظریه هنوز حلقه های مفقوده فراوانی دارد وبرای تبدیل شدن به یک پارادایم، راه درازی را باید بپیماید. با این وصف، این بینش ونگرش درشعرهای آغازین وبلند گل سرخ، میراث مشترک، هیرمنداشک گرم غرجستان، نوروزنامه بلخ و...جلوه گرشده است. به چند نمونه اشاره می شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 7:31  توسط  آصف جوادی  | 

گزارش فوق سرّی به الاهه شعر

 

این نوشته در ویژه نامه نکوداشت آقای دکتر سرورمولایی در ششمین جشنواره «قندپارسی» چاپ شده است.

فوق محرمانه

( گزارش فوق سرّی به الاهه شعر)

تولد

  زمان ومکان دقیق به دنیا آمدنش روشن نیست. نمی دانم درهنگام اشغال افغانستان ازسوی شوروی پیشین، و آواره شدن خانواده اش، درکدام یک از اردوگاه های مهاجران افغانی درایران به دنیا آمد. اما پس از به دنیا آمدن، مادرش مُرد وپدرش با دیگری ازدواج کرد. کسی اورا نمی پذیرفت. کسی او را از زمین بلند نمی کرد. هرکسی به دنبال گرفتاری های خود بود. کارت شناسایی برای یک آواره افغانستانی به آسانی صادر نمی شد . تشنه و گرسنه،فقط بامعجزه زنده ماند. روزها یکی پی دیگری می گذشت تا این که زبان باز کرد وبه سختی بابا ! گفت. کم کم حرف زدن را بلد شد.بسیار شیرین زبان بود. درکمال ناباوری یک وقت دیدیم سه-چهارتا دایه و نامادری، نه، ده- دوازده تا! پیدا شدند و هریکی قسم حضرت عباسی و دم خروسی خوردند که بله! بچه خودم است.جگرگوشه خودم است. پاره تن خودم است. زحمت کشیدم.نه ماه، نه،بلکه نه سال صبر کردم تا .... هر دایه ای صغری- کبری می چید. آه وناله، آفرین و نفرین می کرد تابچه را باخود ببرد و به نام خود با تمام مشکلاتش ثبت کند. کارت شناسایی از شورای افاغنه قدیم و اداره اتباع جدید، بگیرد. یکی می گفت کتاب سرخ وسبز را نمی بینید من مادرش هستم! دیگری می گفت «بسی رنج بردم دراین سال ها... » همسایه فردوسی هستم. این بچه من است. باور ندارید شب هایی را بشمارید که تاصبح نخوابیدم و برایش شعرخواندم. یکی ازقم نقبی و نقدی زد و گفت واعتصموا ب«حبل الله» ....! نام و امضا و انگشتش هنوز درحبل الله موجود است! شما آن وقت کجابودید ؟  درهمین گیر و دار یکی ازمیزبانان نهیب برآورد: «آهای هلا هلا به کجا می روید..؟.» سرانجام خراسانی ها که هم تازه نفس بودند و هم ازحیث عِده وعُده بیشتر بودند کودک شیرین زبان را به نام خود ثبت و ضبط کردند. ازحق نگذریم بسیار شیرین زبان و شاد و شنگول بود. چیزی از زادگاه آبایی واجدادی خود نمی دانست. لهجه اش ایرانی ایرانی!  برای همین برای خود دنیایی داشت. فارغ ازگرفتاری های پیرامونی. درهرمحفلی وارد می شد برایش کف می زدند. بالای مجلس جایش بود. تریبون می دادند. حتی علماء به سخنانش گوش می دادند. آفرین و احسنت می گفتند! بزرگان کشمش ونخود درجیب کوچکش می ریختند. برخی ازفضلا سکه و... الغرض بعد از آن که زبان باز کرد یکی یکدانه و دُردانه خانه بود. ایام به کامش وبخت یارش بود... روزها و ماه ها و سال ها آمدند و رفتند.کم کم باید به مدرسه می رفت و باسواد می شد. به قول همسایه اش «توانا بود هرکه دانا بود.»

      دوره نوجوانی

   خانواده اش، او را به مدرسه ثبت نام کردند. مانند همه دانش آموزان به مدرسه می رفت. درسش هم بدنبود اگرچه تعریفی نداشت. کلاس های دوره ابتدایی و راهنمایی را یکی پس از دیگری بانمره های متوسط -به قول امروزی ها- پاس کرد. می گویند دانش آموزان افغانی درایران در دوره دبیرستان با افت تحصیلی رو به رو می شوند. هنوز هیچ کسی ریشه یابی هم نکرده است. با روانشناسان هم مشورت نکرده اند. او هم ازاین قاعده و دایره ساختگی بیرون نبود. درهیچ درسی نمره خوب نمی گرفت. دفتر املا و انشایش پربود ازقلب های سوراخی که تیر خورده بودند و از آن ها قطره قطره خون می چکید. در زیر این قلب های خونین نوشته بود:

I love you

خانواده اش چندبار ازسوی «معلّم!»  به مدرسه احضار شد. اخطار دریافت کرد. تا این که سرانجام ازمدرسه اخراج شد.

    دوره جوانی

   در دوره جوانی، خانواده اش بسیار نگران بود. مبادا زبانم لال به راه های بد، جاهای بد، دوستان ناباب ...کشیده شود. برای همین رفت و آمدش را زیر نظر داشتند. جیب هایش را می پالیدند. کتاب هایش را ورق می زدند. تا این که ....یکی گفت عاشق شده است! ببنید درگوشه و کنار صفحات کتاب هایش واژه های بانو، انار، سیب، روسری، مانتو، دامن، اندام و... یکی فریاد زد بس است دیگه! نمی خواهم ازاین دست واژه ها بشنوم.

   یکی دیگر ازبستگان دُورش که چند پیراهن پیش ازدیگران پوشیده و چندجلدکتاب بیش ازدیگران ورق زده بود، آهی ازدل برکشید و گفت کاش تنها عاشق می شد! دفتر یاد داشت هایش را بخوانید! مدیتیشن! آته ایسم! نیهلیسم! مادر بزرگش که هنوز این واژه هارا نشنیده بود فریاد زد: چه چه لیسم...؟!

   بله! الاهه عزیزشعر ببخشایید!

   با این گزارش محرمانه، کام تان را کمی تا قسمتی تلخ کردم. آری! کودک شیرین زبان دیروز که عزیز دردانه هرمحفل و مجلسی بود هم اکنون گرفتار پیری زودرس شده است،بدون این که تجربه ای اندوخته باشد. بدون این که سواد خود را افزوده باشد.زار و بیمار و رنجور بالباس چرکین و سر و صورت ژولیده آواره بیابان ها و خیابان ها شده است.حتی همان هایی که برای به دست آوردنش درکودکی سر و دست می شکستند، به خانه راه شان نمی دهند. نزدیک ترین دوستانش او را به فراموشی سپرده اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 8:6  توسط  آصف جوادی  | 

کابل

 

کابل

پارادوکس آفرینش

ته مانده شوکرانش را

سرمی کشد

تن پوش فرسوده اش

فرومی ریزد

مستِ مست

درسینمای پامیر

بازی می کند

درباغ عمومی

می رقصد

****

کابل

هویت چهل تکه ای که

برای هیچ ملایی لحاف

برای هیچ پیرزنی کلاف

وبرای هیچ معتادی...

نخواهدشد

پل سوخته راهیچ سیلی

نخواهدبرد

برچی را هیچ صلحی،رنگ

نخواهدکرد.

***

درکابل

کوه به کوه می رسد

آدم به آدم

هرگز!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 6:36  توسط  آصف جوادی  | 

عاشورای کابل 1390

 

۱- آقای شهادت طلب انتحاری مسلمان! آیا بهشت به بهای این جنایت ارزشی دارد؟

۲-آیا دین برای برخی افراد افیون نیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 8:48  توسط  آصف جوادی  | 

سفرقندهار (واپسین بخش)

 

رسانه هاي همگاني

ازآغاز به وجود آمدن افغانستان درسال 1747ميلادي كه احمدشاه ابدالي به نام پادشاه خراسان زمام امور را به دست گرفت تا پايان هزاره دوم ميلادي، رسانه هاي همگاني واطلاعات درافغانستان، درانحصار دولت بوده است. حتي در دوره جنبش مشروطيت نخست افغانستان، تنهادر زمان حکومت كمونيست ها (1357تا1372خورشيدي) اندكي توسعه وكشايشي دراين باره به وجود آمد. پس ازسقوط امارت اسلامي طالبان و به وجود آمدن دولت موقت به رياست جمهوري حامدكرزي، بسياري ازنابايسته ها وناشايسته ها ، بايسته وشايسته شد وبرعكس، بسياري از بايسته ها وشايسته هاي سياسي نابايسته وناشايسته شد! ازجمله آزادي رسانه هاي ديداري وشنيداري. امروزه درافغانستان به گفته حامدکرزی(درسخنرانی کنفرانس بن دوم) 50 شبکه تلویزیونی ،150 فرستنده رادیویی و بیش از 800 نشریه ، درافغانستان فعاليت مي كنند . قانون مطبوعات و رسانه هاي افغانستان،اين فرصت رابه وجود آورده است كه هرانديشه وتفكري درچهارچوب مصالح كلان افغانستان ، آرا وديدگاه هاي خود را براي مخاطبان خود عرضه كند.

   آزادي بيان براي اقوام وگروه هاي اجتماعي كه نزديك به سه سده از ابراز عقايد وآرزوهاي خود محروم شده بودند فرصت بسيار مناسبي را به وجود آورده است. تا از راه گفت وگو وديالوگ و به گونه مدني به دور ازخشونت، خواسته هاي خود را بيان كنند. افزون براين، درصدبالايي ازمردم افغانستان بويژه نسل پيش از جنگ هاي داخلي، ازنعمت سوادخواندن ونوشتن محروم هستند. رسانه هاي ديداري وشنيداري سبب شده است كه اين گروه نيز در جريان رويدادهاي كشور قرار بگيرند. اگرازمنظر بزرگ تر به اين مسأله بنگريم،رسانه هاي همگاني باعث شده اند كه بسياري از فسادهاي اقتصادي و اداري ازپرده بيرون افتد وبسياري از مفسدان اقتصادي در چشم مردم رسوا شوند. اگرچه دولت افغانستان نتواند يا نخواهد آنان را به دادگاه بكشد و محاكمه كند.

تنوع وگوناگوني رسانه ها سبب شده است كه - برخلاف گذشته تاريك افغانستان كه يك قوم همه كاره بود- اقوام گوناگون افغانستان در راه اندازي وفعاليت رسانه ها نقش داشته باشند وجريان اطلاعات از دست يك قوم خاص بيرون آيد. همين رقابت مثبت سبب شده است كه چهره هاي جديد وارد اين عرصه شود واستعدادهاي جديد كشف شود. به گونه اي كه امروزه راديو وتلويزيون دولتي افغانستان كه در دست يك قوم است و براي اقوام ديگر جايي درآن وجود ندارد ، يكي ازعقب مانده ترين وكم طرفدارترين و بي كيفيت ترين رسانه هاي افغانستان به شمار مي رود.

    البته سزاوار يادآوري است كه فناوري اطلاعات همان گونه كه مفيد است، پيام و بارمعنايي ويژه خودرا نيز به افغانستان آورده است. بسياري از رفتارهاي ضدارزشي وهنجارشكنانه كه امروزه درميان جوانان، دراستان هاي گوناگون افغانستان ديده مي شود، ناشي از فراگير شدن فناوري اطلاعات است. باتوجه به اين كه افغانستان پيشينه نظام طالباني را درحافظه تاريخي خود دارد. متأسفانه زمينه رشد وتوسعه ناهنجاري هاي اجتماعي بسيار آماده وفراهم است. بر دلسوزان ارزش هاي ديني وملي افغانستان است كه با توليد برنامه هاي مفيد وجامع نگر جلو تهاجم فرهنگي را تا اندازه اي بگيرند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 7:2  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(9)

 

بازگشت

    پس ازمدتی که در روستای خاربید بودم دوباره به کابل بازگشتم. اندکی فرصت دست داد تاچند روزی درسنگماشه بمانم و از نزديك توسعه وآبادانی این شهرک را ببینم. سنگماشه مرکزفرمانداری جاغوری است. همان جاغوری که قرار بود درعهدسلطنت، ببخشید،درعهدریاست جمهوری کرزی ارتقا یابد ومانند نورستان، پنجشیر و دایکندی، تبدیل به استان شود ، امّا انگار امضای ولایت شدن جاغوری، آب شده است و زیر زمین، یا دود شده است و هوا رفته است. درسنگماشه از آن چه توسعه وپیشرفت خوانده می شود، تنهاچندباب بنای سیمانی سفیدرنگ وامروزی ديده مي شود که توسط مؤسسه های خارجی ساخته شده است مانند شفاخانه شهدا، دبیرستان ها وپرورشگاه (به قول مردم یتیم خانه! من این عنوان را نمی پسندم زیرا اثر منفی بر روح و روان بچه های پرورشگاه می گذارد.) افزون برآن چه یاد شد، ساختمان فرمانداری نیز توسط دولت درخارج از بازار قدیمی ساخته شده است. سرک و راه فرمانداری از راسته اصلی بازار گذشته است. فرماندار(اولوسوال)  که نماینده دولت به شمار می آید تنها بر روی راه فرمانداری کاری مانند بتون ریزی انجام داده است. برای گذر ازآب ممدک(البته اکنون آب نیست) پلی ساخته اند که بسیار باریک وکم عرض است.تنها یک ماشین می تواند ازآن عبور کند ازاین رو خیلی خطرناک است. وقتی که من درجاغوری بودم دونفر با موتور ازسکوی همین پل سقوط کردند وبه دیار باقی شتافتند.می گفتند هردو دانش آموز دوره دبیرستان بوده اند. تا یادم نرفته است این را هم یاد آوری کنم که ساختمان جدید قومندانی جاغوری درمحل فرمانداری قدیم، نیمه کاره، با دیوار های سیاه سیمانی رها شده است ،به گونه ای که چوپانان محلی بزهای خود را در آن جا می چرانند.

    صبح پس ازسحری ونماز به بازار سنگماشه می آییم، باهمراهان خداحافظی می کنم و به سوی کابل رهسپار می شویم. دوباره نا امنی دشت قره باغ نگران مان می کند. دزد، راهزن وطالب! البته من بیش ازدیگران نگرانم برای این که نوت بوکم با کلی فرمایشات!! فلاسفه یونان، فلاسفه مسلمان ونا مسلمان درکیفم است. افزون براین ها دوتا فلش میموری، یکی پر ازبیداری اسلامی ودیگری پر ازافاضات نوشتاری خودم هم است باخود می گویم اگرطالبان ببیند حسابم با کرام الکاتبین است تا می آیم ثابت می کنم که نه سر پیاز و نه ته پیاز هستم،احتمالا سرم با تنم بدرود می گوید. در دشت قره باغ از آن چه می ترسیدیم ندیدیم، تنها زنان ودختران پشتون ها را دیدیم که مانند کولی ها وکوچی ها برای بردن آب با خرهای شان به چشمه آمده بودند. البته ده- دوازده قلاده سگ هم دور واطراف شان بود که با دیدن ماشین ها غیرت شان به جوش می آمد و با پارس های ممتد از آن ها پذیرایی! می کردند. وقتی به شهر غزنی می رسیم، راه بندان است، راننده می گوید حتماً قطار ناتو است وبه ناتو وآیساف وهم پیمانان شان دشنام می دهد. نزدیک به دوساعت در راه بندان گیر افتاده ایم. سرانجام کشف! می شود که کمی سیل آمده و راه را بند آورده است، ورنه، نه ناتو است و نه آیساف! یکی ازمسافران درغزنی پیاده می شود.  چند دقیقه ای توقف و به سوی کابل راه می افتیم. باز همان آش وهمان کاسه! گودی های مین بر روی جاده وتریلرها وتانکرهای سوخته بعضاً جدید! در نزدیکی های کابل - نمی دانم کجا بود وچه نام داشت؟ پرسیدم امّا فراموش کرده ام – ازپیش پایگاه نیروهای خارجی رد می شدیم که ناگهان صدای شلیک گلوله ای را شنیدیم راننده پرسید چه بود؟ گلوله های بعدی، پاسخ داد که ببخشید ما هستیم که ازبالای سرتان به سوی طالبان و برعکس رفت وآمد می کنیم! راننده که هوا را پس دید گاز را گرفت تا ازمنطقه درگیری دور شود. نرسیده به کابل بر روی جاده طاق بسته اند «به شهرکابل خوش آمدید!» اندکی بعد ایست بازرسی است. ماشین هایی که ازقندهار و برخی شهر های دیگر می آیند به شدت بازرسی می شوند. اسباب واثاثیه مسافران باز می شود. نوبت به ما می رسد می پرسد: «ازکجا آمده اید؟» راننده می گوید: «ازجاغوری» به داخل ماشین سراچه نگاهی می اندازد  و برو بخیر!

   عرض كرده بودم طلبه اي كه دركابل جايي نداشته باشد جايش كجاست! نخست به مهمانخانه جامعه الاسلام مي روم. مانند هميشه مهمانان حضور دارند برخي رفته اند وبرخي تازه آمده اند و زندگي درمهمانخانه مدرسه جاري است. فرداي ورود به كابل به  دفتر هواپيمايي آسمان درمنطقه وزيراكبرخان مي روم تا بليتم را بازگشت بزنم. دفتر دركنار خيابان واقع شده است و به راحتي پيدا مي شود. چندنفر كارمند ايراني ومحلي مشغول راه انداختن مشتري هاي شركت هستند. روي ميز بخش فروش تابلويي ديده مي شود كه روي آن نوشته شده است، «فروشات»! كمي شگفت زده مي شوم از اين كه آقايان وخانم هاي ايراني شركت آسمان چرا فارسي را پاس نمي دارند! بليتم را نشان مي دهم و مي پرسم كي پرواز داريد؟ بليت وپاسپورتم را تطبيق مي دهد مي گويد براي دوشنبه هفته آينده.قبول مي كنم و ازدفتر هواپيمايي آسمان بيرون مي آيم. وقتي درمنطقه وزيراكبرخان قدم مي زنم، انگار در سنگر هستم. همه جا ديوارهاي بتوني وگوني هاي بسيار بزرگ پر ازخاك به چشم مي خورد. باتوجّه به تاريخ پرواز يك هفته ديگر نيزدركابل ماندني شدم .درطول اين مدت به برخي ازدانشگاه هاي خصوصي سر زدم و با دوستاني كه آن جا بودند كمي درباره آموزش ونگراني هايي كه دارند گپ مي زنيم. جامعه المصطفي العالميه، شعبه كابل، عصري با قرآن برگزار كرده بود و شامي مهمان افطاري جامعه المصطفي بوديم كه توسط طلاب بومي مديريت مي شد.

   سرانجام، به قول شاعر :

شنبه دوشنبه جمعه ،هفته ديگر آمد

اين نحس وآن يكي نيك عقربه هاي ساعت

    نگاهي به بليتم مي اندازم ، نوشته است ساعت۹ صبح بايد درفرودگاه باشم. ساعت ۸ با دانشجويان خداحافظي مي كنم. راننده هزاره برچي دربرابر ۳۵۰ افغاني من و يكي از دوستانم را به فرودگاه مي رساند. در راه فرودگاه درمنطقه كارته پروان ­­­­، راننده تاكسي، ويرانه هاي مجتمع فرهنگي بريتانيا را نشان مي دهد كه چند روز پيش توسط انتحاري هاي طالبان منفجر شده بود وتقريبا ازآن چيزي باقي نمانده بود. ساعت ۹ به فرودگاه مي رسيم اندكي بعد تشريفات اداري فرودگاه آغاز مي شود. صف مي ايستيم. نوبت مي رسد. ساك ها بازرسي مي شود البته برخلاف سفر سال ۱۳۸۴ بازرسي ها بيشتر الكترونيكي شده است و ساك ها باز نمي شود. مسافران ازاين جهت نسبتاّ آسوده خاطر شده اند. به سالن انتظار مي رويم ساعت پرواز يازده پيش از ظهر نوشته شده است امّا ازهواپيما وپرواز خبري نيست. درسالن انتظار گشتي مي زنم. فروشگاه هاي اين جا نيزمانند فروشگاه هاي همه فرودگاه ها، لوكس امّا قيمت ها چند برابر بيرون. مثلا چاي سبز كيلوي۵۰۰ ، جلغوزه كيلوي ۱۵۰۰ افغاني «وقس علي هذا باب فعلل ! » دستشويي هاي مردانه وزنانه، درگوشه سالن انتظار است. بر در دستشويي زنانه كاغذي نوشته شده است « معذرت مي خواهيم تحت ترميم است » امّا از مرمت كننده وكارگر خبري نيست. درسالن روبه روي پاركينگ يا آشيانه هوا پيما(واژه فني اش را نمي دانم) نشسته ام.درفرودگاه بين المللي خواجه رواش كابل دست كم ده نوع هواپيماي كوچك وبزرگ ديده مي شود! سرانجام هواپيماي شركت آسمان، به زمين مي نشيند و درمقابل سالن انتظار توقف مي كند. عقربه هاي ساعت۳۰ : ۱۲را نشان مي دهد. براي سوار شدن به درخروجي راهنمايي مي شويم. هنگام رفتن به سوي هواپيما ازكسي مي پرسم ،هواپيما ها پس از هر پرواز چك نمي شود؟اوشانه بالا مي اندازد ومعلوم مي شود كه دراين مورد ازمن اُمّي تر است. هواپيما پر است ازمسافر افغاني وايراني با قيافه ها ولباس هاي گوناگون. يك ساعت ديگر به درازا مي انجامد تا نوبت پرواز مي رسد.

    من كنار پنجره، نشستم. جوان پشتوني بغل دستم وجوان هزاره برچي بغل دست جوان پشتون نشست. جوان پشتون لوگري بود. وقتي هواپيما تيك آف كرد(از زمين كنده شد) وكمي اوج گرفت نا خودآگاه باخود خنديد و به زمين نگاه كرد. برايش كمي شگفت انگيز بود. پرسيدم تاكنون هواپيما سوار نشده اي؟ پاسخ داد: نه!  داستان همنشيني ما سه نفر وقتي مسأله دار شد كه مهمانداران هواپيما در ماه مبارك رمضان، خوراك جوجه كباب مسافران را توزيع كردند. مسافران شيعه وكساني كه به هر دليلي روزه نداشتند، شروع  به خوردن غذاي شان كردند، امّا  برخي ازمسافران اهل تسنن غذاي شان را نخوردند همسايه بغل دستي من از قيافه اش پيدا بود كه خيلي تمايل به خوردن غذايش دارد. درِظرف غذايش را باز كرد امّا وقتي به دوستانش در رديف مقابل نگاه كرد كه نخورده اند، او هم بناچار درِغذايش را دوباره بست ودركيفش گذاشت. جوان هزاره بغل دست همسايه من، باكمال تعجب از جوان پشتون پرسيد تو چرا غذاي خود را نمي خوري؟انگار هنوز مسافر روزه دار نديده بود. من هم  با معذرت خواهي از همسايه پشتون خود، شروع به خوردن كردم. پس ازصرف غذا وقتي به زمين نگاه مي كردم غير ازكوه هاي خشك وپيچ درپيچ مانند كلم ودرّه هاي تنگ، درافغانستان چيزي نمي ديدم و روستاهايي كه در دل اين درّه هاي تنگ واقع شده اند وتنها كوره راهي آن ها را به روستاهاي همجوار وصل مي كند. يك بار ديگر درس توسعه استادم را مرور كردم كه فرموده بود زيربناي توسعه هركشور راه ، برق وصنعت فولاد است. از آسمان افغانستان وقتي به زمين نگاه مي كنيم تنها يك جاده اسفالت به چشم مي خورد كه شهرهاي پشتون نشين را به هم وصل مي كند. همسايه پشتونم مي پرسد اين جا ها كجاست به ايران نرسيده ايم؟ نگاه مي كنم جاده هاي متعدد اسفالت شده مي بينم و مي فهمم كه وارد فضاي جمهوري اسلامي ايران شده ايم. اندكي بعد اعلام مي شود كه تا دقايق ديگر درفرودگاه مشهد به زمين مي نشينيم. درفرودگاه مشهد چند نفرمسافر پياده و يك نفر سوار مي شود. سوختگيري تقريبا چهل دقيقه به درازا مي انجامد. دراين مدت دلم خيلي براي زيارت امام رضا تنگ مي شود. درخود فرو مي روم گلويم را عقده مي گيرد. اي كاش يكي دو ساعتي توقف مي داشتيم تا خودم را به پابوسيت مي رساندم يا امام رضا! اشك ­وسلام وپوزشم را درپاكت حسرت واندوه مي گذارم و به بال كبوتر خيالم مي بندم، به پابوسي امام رضا، هشتمين پيشواي پيراسته، مي فرستم. هوا پيما دوباره درفضاي بيكران اوج مي گيرد و به سوي تهران پرواز مي كند. درفرودگاه تهران درصف اتباع! مي ايستيم. پاسپورت ها به آهستگي چك مي شود. نماز ظهر وعصر را در نمازخانه فرودگاه مي خوانيم وبيرون مي آييم. فاصله تهران – قم كه اتوبوس ها هرنفر مبلغ ۲۰۰۰تومان كرايه مي گيرند، تاكسي هاي فرودگاه، دربست۵۰۰۰۰ تومان مي گويند. بناچار من و دوست همسفرم ، جواد رحيمي، ساك بر پشت وكيف در مشت، عرض اتوبان هاي جلوي فرودگاه راعبور مي كنيم ومنتظر ماشين هاي عبوري كرج – قم مي ايستيم. سرانجام پژويي توقف مي كندو هرنفر به مبلغ ۳۵۰۰تومان به قم مي رسيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 7:58  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(8)

 

   روستاي خاربيد جاغوري

   ازسنگماشه به سوي خاربيد راه مي افتيم.شب است  وسرك خراب .بيش ازيك ساعت به درازا مي كشد تا به خاربيد برسيم.وقتي به خانه جناب پدر مي رسيم، بيش ازهمه، از زيارت جناب پدر خوشحال مي شوم. با اين كه ماه رمضان است والبته هنگام درو وكم وبيش خرمن كوبي، ديدوبازديد شروع مي شود واحتمالا كلي زحمت براي اهالي به وجود آورده ام. چند روزي كه در زادگاهم، خاربيدجاغوري بودم چند چيز توجهم را به خود جلب كرد:

   ۱-    آنتن هاي بشقابي

   پس ازسحري كمي استراحت مي كنم. وقتي بيدار مي شوم، مي بينم پشت بام هاي اهالي روستا پر است از آنتن هاي بزرگ ماهواره اي! ازهمان هايي كه درايران پشت بام بانك ها، براي اتصال به شبكه شتاب ومانند آن ديده مي شود. باخودم مي گويم چه خوب! تاوقتي اين جا هستم مي توانم به جهان ورويدادهاي خبري آن دسترسي داشته باشم. در ايران كه ماهواره نداريم. سايت هاي انترنتي كه فيلتر است. راديو- ضبط كهنه ام كه دست كم به انداره نصف عمرم پابه پاي من آمده است ديگر ناي حرف زدن ندارد. اكنون به شبكه هاي بي بي سي، سي ان ان، العربيه، الجزيره، العالم و... دسترسي دارم و مي توانم اخبار جنجال واختلاف بين مجلس نمايندگان افغانستان وحامدكرزي ، شورش هاي مردمي درسوريه وهمه خاورميانه را دنبال كنم. براي همين پس ازافطارنخستين روز اقامتم،گفتم:

    شبكه بي بي سي را بگيريد خبرها را ببينيم اين ها(برنامه هاي تلويزيون ايران) را زياد ديده ايم!

    يكي از اعضاي خانواده گفت: بي بي سي را نمي گيرد!

   گفتم: چرا مگرآنتن ماهواره اي نداريد!؟

    گفتند: پدر به استا! (كسي كه آنتن هاي ماهواره اي را تنظيم مي كند)سفارش كرده ايران مركزي درست كند!

   گفتم: يعني چه؟

   گفتند: آنتن را فقط بر روي شبكه هاي تلويزيون ايران وچندشبكه افغانستاني تنظيم كرده اند!

   با اين جملات آب پاكي روي دستم ريختند. پس ازآن درمدتي كه آن جا بودم تنها شبكه هاي تمدن وآرياناي افغانستان والبته بيشتر شبكه هاي ايراني، حتي شبكه هاي استاني مانند شبكه استان مركزي، فارس و...ديدم . البته ته دلم به جناب پدر آفرين وبارك الله گفتم. كه اين همه نگران تربيت وآينده بچه ها است. زيرا هنور آستانه وظرفيت فكري جوانان ونوجوانان روستا، به اندازه اي نرسيده است كه ازميان صدها شبكه گوناگون، شبكه هاي مفيد وخبري را انتخاب كنند. من هم بدون اين كه اقدامي براي تغيير جهت آنتن ماهواره اي بكنم به همان شبكه هاي موجود كه استا! تنظيم كرده بود قناعت كردم .

   ۲-    گرايش به آموزش

   يكي ازمسايلي كه بسيار اميدواركننده وشادي آفرين بود، علاقه وميل مردم روستاي خاربيد مانند سراسر هزارستان، به آموزش وپرورش كودكان ، نوجوانان وجوانان شان بود. با اين كه مردم روستا قاعدتاّ ميل دارند بچه هاي شان دركارهاي كشاورزي، يار وهمكار آنان باشند، اما اكنون مردم تلاش مي كنند كه فرزندان (دختر وپسر)شان را به مكتب ومدرسه بفرستند. برداشت من اين است كه اگر خانه اي فرزنددانش آموخته يا دانشجويي نداشته باشد، بي كلاسي براي شان، به شمار مي آيد.

   مدرسه متوسطه آيت الله مدرس خاربيد، اكنون درحدود ۳۰۰ نفر دانش آموز و حدود ۱۷ نفر معلم دارد كه همه بومي وبسيار دلسوز هستند. با اين كه حقوق معلمان درافغانستان بسيار اندك است (چنانكه دربخش آموزش اين سفرنامه بيان شد.) اما معلمان مدرسه آيت الله مدرس خاربيد با كمال قناعت، مشغول  وظيفه انبيايي خود هستند. روستاي خاربيد، درحوزه علوم ديني شخصيت هاي نامداري چون آيت الله علامه مدرس افغاني و حاج شيخ محقق(كه خدابيامرزدشان!) وچندنفر روحاني برجسته، مشهور ونويسنده را(كه خدا نگهدارشان باد!)پرورش داده ودرحافظه تاريخي خود دارد، اما درحوزه علوم دانشگاهي تا همين چند سال پيش حتي يك نفر با مدرك ليسانس نداشت. امروزه باتلاش وكوشش همين معلمان فداكار ودلسوز، درحدود ۱۰نفر مهندس دارد كه درشهرهاي گوناگون افغانستان مشغول كاروبازسازي هستند. نزديك به بيست نفر فارغ التحصيل ودرآستانه فراغت از دانشكده هاي دارالمعلمين (تربيت معلم) دارد كه برخي ازآنان در دبيرستان هاي كابل وجاهاي ديگر وهمچنين درمكتب خاربيد شغل شريف معلمي را برگزيده اند. افزون براين چند نفر دانش آموخته رشته اقتصاد دارد كه هم اكنون در وزارت ماليه، كارمند عالي رتبه هستند وهم اكنون ده ها دانشجو در دانشگاه هاي افغانستان دارد كه در رشته هاي گوناگون مانند مهندسي، تربيت معلم ، هنرهاي زيبا و... درس مي خوانند.

   افزون برآن چه ياد شد، روستاي خاربيد، زادگاه علامه مدرس افغاني، تعدادي طلاب ودانش پژوه درحوزه علميه قم دارد كه عموما درس هاي طلبگي معمول جامعه المصطفي العالميه را به سرانجام رسانده اند و هم اكنون مشغول دوره هاي ليسانس وفوق ليسانس دروس دانشگاهي هستند والبته تعدادي اين دوره هارا به پايان رسانده اند.

   ۳-    اعتياد

   يكي ازخاطرات تلخ وناخوشايند سفر به افغانستان وبويژه زادگاهم، كه مرا بسيار رنج مي دهد ديدن افراد معتاد وگسترش بلاي خانمانسوز اعتياد به مواد مخدر، بويژه ترياك است. روستاي خاربيد كه روزگاري نه چندان دور يك نفرمعتاد نداشت و برخي فقط چيلم(غليان) ونسوار مي كشيد، متأسفانه امروز بيش از ده-پانزده نفر معتاد حرفه اي دارد. با اين كه بسياري ازمردم از ايران دانش ومعرفت يا حداقل پول دستمزد خود را به عنوان سوغات باخود بردند، امّا اين افراد، اعتياد، اين بيماري واگير را به خاربيد بردند. كاش قضيه به همين جا تمام شود. اين گروه تعدادي ازجوانان را كه زمينه تربيت خوب خانوادگي ندارند به جمع خود فرا مي خوانند وازاين راه، اعتياد را گسترش مي دهند. باتوجه به اين كه فقر وبيكاري دامنگير سراسر افغانستان شده است، معتادان وقتي بهاي مواد را نداشته باشند، دست به دزدي وايجاد نا امني مي زنند. اجتماع مكانيكي وگمينشافت روستايي نيز طوري است كه نمي توان به آساني بازخواست و رديابي كرد زيرا هرخانوار براي خود تابوهاي مقدسي! دارند كه خط قرمز به شمار مي آيند.   

   ۴-    تغييرذائقه

   با اين كه مردم روستاها  درتوليد خوراك خود تا اندازه اي خودبسنده وخودكفا هستند، اما مظاهر ،آداب ورسوم شهر ها- كم كم- ذائقه روستاييان را ناخودآگاه تغيير مي دهد. باوجود اين که روستاي خاربيد،دراين فصل، ميوه ازجمله توت وزردآلوي خوشمزه اي دارد اما مردم روستا درمهماني هاي شان، هندوانه و... تهيه مي كنند. هندوانه اي كه پشتون ها ازقندهار وجاهاي ديگر براي فروش به جاغوري مي آورند. به جاي دوغ هاي تازه وگوارا، نوشابه هاي ايراني وپاكستاني به مهمانان تعارف مي كنند. والبته اين هارا يك نوع احترام وطاق بالاگذاشتن به حساب مي آورند. اما حيف است! درماه مبارك رمضان وقتي سفارش مي كردم كه براي تكميل برنامه غذايي تان ميوه(توت وزردآلو) هم ميل كنيد، شايد براي شان گران تمام مي شد مگر توت وزردآلو هم ميوه به شمار مي آيند! يك ضرب المثل هزارگي مي گويد: «آب پيش خانه قدر ندارد»! افزون براين ها بسياري ازمردم را ديدم كه هندوانه را با نمك مي خوردند ومي گفتند هندوانه بانمك مانند سِرُم براي بدن مفيد است. والله عالم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 7:4  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(7)

 

    جاغوري

    پس ازچند ساعت توقف درغزني، پرسان پرسان، ايستگاه ماشين هاي جاغوري را پيدا مي كنم. پيرمردِ روزه دارِ هزاره، راننده ماشين سراچه، با نشانه هاي خستگي وتشنگي كه ازچهره ژوليده وآفتاب سوخته اش پيداست، خودش را به آب وآتش مي زند تا مسافر جور كند. اما انگار كسي ازجاغوري نيامده است تا برگردد! يا كساني كه آمده اند تاكنون برگشته اند ويا برنمي گردند. ساعت يازده پيش ازظهراست. به در مسافرخانه ها سر مي زند. باصداي بلند داد مي زند: «جاغوري جاغوري!» پس از دوساعت علّافي يا الّافي (نمي دانم كدام درست است و به چه معناست!) تازه چهارنفر مسافر درست شد وهنوز يكي كم است. به راننده مي گويم راه بيفتد دير مي شود! درپاسخ به درخواستم مي گويد:

    باچهار نفر!؟ گازوييل پارسال اين وقت ها ليتر چند بود وحالا چند است !يك تاير(لاستيك)پيش ازاين چند خريده بودم امّا امسال چند خريدم! سرك(جاده شوسه)ها خراب است. رفت وآمد درمسير جاغوري– غزني اصلا فايده اي ندارد. اين همه خوف وخطر!

   راننده طوري حرف مي زد ، انگار پاي درد دل راننده تاكسي درشهرقم، آن هم پس از هدفمند شدن يارانه ها نشسته باشي! سرانجام پيشنهاد مي كنم كرايه نفر پنجم را پرداخت مي كنيم بيا و راه بيفت! همراهانم نيز قبول مي كنند وراننده دست به دنده و پا به پدال مي شود.

   با دعاي خير  و با صداي بلند موزيك به زبان پشتو! كه تنها راننده حالي اش مي شود، به سوي جاغوري راه  مي افتيم.  هنوز چندكيلومتري از شهرغزني دور نشده ايم كه ماشين ها متوقف مي شود. اكنون به منطقه «ناني»  نزديك قره باغ غزني رسيده ايم. صداي شليك سلاح هاي سبك از دو طرف جاده به گوش مي رسد. رانندگان كه بيشتر پشتون هستند ازماشين پياده و براي تماشا تا نزديكي هاي درگيري پيش رفته اند قضيه ازاين قرار است كه نيروهاي دولتي به علاوه ناتو، كارگر آورده اند تا گودال هاي ناشي از انفجار مين روي جاده را بازسازي وپركنند، اما اهالي محله كه به قول رييس جمهور، كرزي از برادران نا راضي، طالبان، است قربتا الي الله مانع شده اند. طالبان از سمت چپ وسربازان ائتلاف ازسمت راست جاده، شليك مي كنند. كارگران بدبخت وايضاّ مسافران درمانده، دراين وسط گير كرده اند. درگيري شديد نبود فكر مي كنم اهالي محل (طالبان) فهميدند كه با ناتو طرفند. براي همين، جا خالي دادند و پس از30-40 دقيقه، درگيري پايان يافت و راه باز شد. درمسير غزني ، قره باغ ، جاغوري ، جاده اسفالت پا به پاي منطقه پشتون نشين پيش رفته است وقتي آبادي هاي پشتون نشين به پايان مي رسد، جاده اسفالته هم تمام مي شود. البته مي گويند  قرار بوده مؤسسه هاي  خارجي، سرك قره باغ – جاغوري را اسفالت كنند، چند بار اقدام هم كرده اند اما برادران طالب قره باغي باتهديد وانفجار وانتحار، مانع شده اند ونگذاشته اند كه جاده اسفالت به بيرون از منطقه پشتون نشين راه باز كند وهمان سنت قديمي قومگرايي اسلاف خود را ادامه داده اند. نمونه بارز ديگر اين مسأله جاده ميدان – بهسود است كه برهمگان آشكار است . به اين مي گويند ملت سازي!!

  وقتي كه ماشين وارد راه خراب وپرفراز ونشيب دشت قره باغ مي شود ، ترس و نگراني برچهره من وهمراهان سايه مي اندازد. دشت قره باغ اگرچه دوساعت راه بيش نيست اما اين منطقه جزء مناطق پشتون نشين به شمار مي آيد ودزدان پشتون طالب ازخانه هاي خود بيرون مي آيند ودرپيش خانه هاي شان، هرازچندگاهي مسافران هزاره را سركيسه وبرخي را سر به نيست مي كنند.آري! اين است غيرت وحميت اوغان!! چنانكه بناحق خود را «اده پخته!» درميان اقوام محروم جازده بودند.

   هرچه بود ازدشت قره باغ ، جان به در برديم. اگرچه در نزديكي منطقه زردآلو، دولت براي تأمين امنيت راه، پايگاه نظامي زده است اما سربازان دولت اجازه ندارند دزدان را دنبال كنند و تازه همين چند هفته پيش پنج نفر از سربازان دولتي اين پايگاه بر اثرآر، پي، جي، طالبان هوا رفتند. وقتي پاي كوتل زردآلو به چايخانه هاي هزاره ها رسيديم ، نفس راحتي كشيديم . همراهاني كه روزه نداشتند چايي نوشيدند . راننده كه به قول خودش دايم السفر بود و روزه داشت، اندكي خوابيد. من هم كيك وكوكاكولايي را كه ازشهرغزني خريده بودم و ازترس روزه داران نخورده بودم ، دركنار آب وپاي بيد همين جا خوردم . رانندگان، ماشين هاي خودرا به كارواش سپردند تا خاك دشت قره باغ را بزدايند. چندخانواده هزاره كه ازكابل يا خارج آمده بودند همراه با كودكان شان درسايه چنار ها مشغول گفت وگو وخوردن  بودند .سرانجام نماز ونيايش والبته صدشكر وهزاران شكر به درگاه باري تعالي، به خاطر اين كه از دست هموطنان طالب ، طالب نما ودزد، تاهنوز جان سالم به در برده ايم!

   طبق معمول دوباره با دعاي خير (صلوات) به سوي جاغوري راه مي افتيم  جاده شوسه اي كه به كمك يكي ازمؤسسه هاي خارجي چند سال پيش درست شده بود، اكنون بر اثر باران وعبور ومرورماشين خراب شده است. كوتل زردآلو راپشت سرمي گذاريم. ازمنطقه تمكي يا تمكين ياتموچين! عبور مي كنيم دراين مناطق نتها چيزي كه توجّه هربيننده را جلب مي كند تهي دستي، خشكسالي و سختكوشي مردم است. فرمانداري (ولوسوالي) قره باغ وحومه آن را پشت سر مي گذاريم. وقتي به سرگردنه كوچكي مي رسيم، ديوارسيمانيي  كه بر روي آن نوشته شده است: «به جاغوري زيبا خوش آمديد!» توجّهم را جلب مي كند. با اجازه همشهريانم ، به  واژه زيباي «زيبا» كمي فكر مي كنم و رد مي شوم.وقتي به بازار غجور مي رسيم همراهان پياده مي شوند وراننده خواهش مي كند كه پياده شوم . مي گويم قرار براين بود كه به سنگماشه برساني! مي گويد من خسته ام! با اين ماشين ها سنگماشه برو! كرايه اش را من حساب مي كنم! راست مي گفت، خسته بود. سالخورده بود. روزه داشت. با سراچه خطي غجور- سنگماشه ، به سوي سنگماشه حركت مي كنيم. همه چيز روبه راه است . از پل درياي سنگماشه(دريا، باز همان رودخانه است!)رد شدن همان وخرابي ماشين همان ! راننده به دوستش دربازار سنگماشه زنگ مي زند وپس از آن  با ماشين دوستش به بازار سنگماشه مي رويم.

    بازار سنگماشه.

    دربازار سنگماشه، پيش ازهركاري و پس ازپشت سرگذاشتن اين همه راه خاكي ، گرما و... يك دوش آب گرم لازم است. نزديك غروب است وحمام هاي نمره اي خلوت. انصافا حمام هاي خوبي هم ساخته اند. درحد امكان وامكانات، تميز وشيك. دوش مي گيرم وپنجاه افغاني پرداخت مي كنم. دريكي ازچايخانه ها ، همراه معلم علي جان، برادرم كه به سنگماشه آمده است چايي مي نوشيم. نزديك اذان مغرب چند نفر از برادران پشتون سني مذهب به سماوار، براي افطار آمدند.يكي راننده بود كالا واجناس فروشي به جاغوري آورده بود. ديگري به گفته خودش ازهلمند آمده بود و به سفارش غيب دانان وپيشگويان ودعانويسان ، دنبال فرزند گمشده اش مي گشت و... اين جماعت جلو سماوار نشسته و ازشاگرد سماوار خواستند تا غذا براي شان ببرد. شاگرد سماوار مي گفت هنوز اذان نگفته است .آنان مي گفتند آذان ما زود تر از اذان شماست!  امّا شاگرد كم نياورد وآن قدر بهانه واما و اگرآورد تا سرانجام، صداي اذان اهل تشيع هم درآمد! ساعتي گذشت و ماشين مورد نظر ما نيز آمد. ازسنگماشه تا روستاي زيبا و سرسبز خاربيد بيش ازيك ساعت به درازا انجاميد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 7:8  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(6)

 

پايتخت فرهنگي جهان اسلام.

 

نقشه غزني

آرامگاه حكيم سنايي غزنوي

آرامگاه سنايي غزنوي*

    وقتی وارد محدوده شهر غزنی می شوی با یک تابلوی کهنه و رنگ و رو رفته «به شهرغزنی خوش آمدید!» روبه رو می شوید. درشهر غزنی، پایانه (ترمینال) ماشین های کابل ،پیاده می شویم وچه ترمینالی! چه گرد وخاکی ! چه سروصدایی! هرکدام به سوی مقصد راه خود را ادامه می دهیم. می خواستم چندروزی درغزنی بمانم، افزون بر دیدار دوستان ویاران، جاهای دیدنی وآثار تاریخی غزنی را ببینم وبازسازی وآمادگی شهر را برای پایتخت  شدن فرهنگی جهان اسلام درسال ۲۰۱۳ازنزدیک مشاهده کنم، اما زنگ می زنند که درسنگماشه منتظرم هستند وباید به سوی جاغوری حرکت کنم. چندساعتی که درشهر قدم می زنم،جزء گرد وخاک وبوی آزار دهنده ....چیزی نمی بینم. ماه رمضان است. اگرچه من مسافرم وروزه ندارم اما ازترس مؤمنان نمی توانم چیزی بخورم به ناچار گرسنه وتشنه درشهر سنایی قدم می زنم . درغزنی تنها چندخیابان اصلی اسفالت شده است اما شاید ماه ها باشد که جاروبی گرد وخاک را از روی آن ها نزدوده باشد. مغازه ها ودکان ها وایضاٌ دستفروشان، بي نظم وناهماهنگ درکنار یک دیگر، چشم به راه خریدار هستند.اجناس وامتعه، افزون بر دکان، پیاده روها را برعابران تنگ کرده اند. در راسته خشکبار فروشان نزدیک ساختمان قومندانی می بینم پادوي یا به عبارت آبرومندانه تر! شاگرد مغازه ای توت های خشک را  بر روي زمين در پیاده رو ریخته  وبا پاهای کثیف، تازانو در آن فرو رفته، مشغول تمیز کردن وپاک کردن آن است. گدایان هم دراین جا مانند همه جای دیگر مشغول کار وکاسبی هستند. سگ های ولگرد نیز!

   می گویند استاندار استان غزنی، آقای اکبر موسی زاده ، علاقه مند به توسعه وبازسازی غزنی است تا برای مهمانان سال ۲۰۱۳ آبرو داری کند اما این مسأله فقط درحد آرزو برای استاندار باقی مانده است والبته ازقدیم گفته اند آرزو برجوانان عیب نیست اما بر پیران چه؟

   راستی! چرا غزنی برای پایتخت شدن نامزد می شود ؟چه کسی پیشنهاد کرده است؟ شهری که یک باب حمام مناسب ندارد. شهری که بک باب هتل مناسب ندارد. شهری که یک جریب فضای سبز مناسب ندارد.شهري كه يك فرودگاه كوچك ندارد. شهری که راه های پیرامون آن با فرمان امارت اسلامی ملاعمر و راهزنان كنترل مي شود.شهری که همچون عجوزه هزار داماد، شب ها درآغوش طالبان و روزها درقلمرو جمهوری اسلامی حامد کرزی و زیرچكمه هاي سربازان ناتو، آیساف، جامعه جهانی و... است.

   راستی! چرا غزني پایتخت فرهنگی جهان اسلام نباشد؟ جهان اسلام مگر چه چيزي بيشتراز غزني دارد؟ جهان اسلامی که خادم الحرمینش به بحرین لشکر کشی کند ، جهان اسلامی که شیخ یوسف قرضاوی مفتی آن باشد.جهان اسلامی که ملاعمر، امیرالمؤمنین آن باشد. جهان اسلامی که مدارس دینی آن کلید بهشت بفروشند ومسافران بی گناه را تیر باران کنند.

    چنین جهان اسلام ، الحق والانصاف ، باید پایتختش برای همیشه ویرانه های غزنی محمود غزنوی باشد زيرا او به ويران كردن سومنات افتخار مي كند! پس پيشنهاد پايتختي غزني براي جهان اسلام كنوني، پر بيراه هم نبوده است.

--------------------------------------------

* عكس ها از انترنت گرفته شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 7:25  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(5)

 

     امنيت

   درافغانستان ، ازهرکسی، درباره مشکل افغانستان بپرسی، پیش از هرمسأله ومشکل دیگری به نبود امنیت ، درسراسر افغانستان اشاره می کنند و مي گويند اگر دولت افغانستان بتواند امنيت جاني شهروندان خود را تأمين كند ، مردم افغانستان نان خودرا پيدا مي كنند. واقعا امنیت وآسایش خاطر یکی از آرزوهای هر فرد افغانستانی است که براي رسيدن به آن لحظه شماري مي كند. وقتي در افغانستان ازشهري به شهر ديگري مي روي خصوصا در پيرامون كابل، مزه تلخ وناگوار نبود امنيت جاني ومالي و... را مي چشي.

    نگارنده اين نوشته كه سال ۱۳۸۴ درافغانستان بود ، وضعيت امنيتي آن زمان را به مراتب بهتر از اكنون ازريابي مي كند. درآن وقت نيروهاي آيساف دركابل نشريه اي به نام صداي آزادي به سه زبان انگليسي ، فارسي وپشتو ، چاپ و با ماشين تويوتاي خود ، پشت بازار خوار وبار(منده يي)كابل مي آوردند، بين مردم توزيع مي كردند. اما امسال، من حتي يك سرباز خارجي را بيرون ازمحل هاي استقرار شان از ترس نديدم. همچنين جاده تازه بازسازي شده (يا به گفته برخي رسانه هاي خوشخيال افغانستان ، شاهراه! ) كابل– غزني از امنيت برخوردار بود و مردم نسبتاً آسوده سفر مي كردند . اما دراين سفرهيچ يك از آن چه ياد شد، ديده نشد.

   درباره  علل وعوامل نبود امنيت دركابل وپيرامون آن، خصوصا جاده كابل– غزني، ديدگاه هاي گوناگوني وجود دارد :

     ۱- دولت حامد كرزي به خاطر فرايند گفت وگو با طالبان ميل ندارد با ريشه هاي نا امني در مسير كابل– غزني مبارزه كند .چنانچه اراده جدي وجود داشته باشد نيروهاي دولتي درظرف چند ساعت محدوده نا امن چشمه سالار را  مي توانند پاكسازي كنند. چنانكه گفته مي شود جنرال دوستم به كنايه و از سر ناراحتي به حامد كزري پيشنهاد كرده بود: اگر به من اجازه بدهيد، نامي از طالبان و نا امني دراين منطقه به جاي نمي گذارم ! اما دولتِ درسايه ، كه همچون مار خطرناكي دور حامد كرزي حلقه زده ، مانع شده تا پشتون كشي!! راه نيفتد.

    ۲- برخي از سربازاني كه درجبهه هاي دولتي در برابر طالبان مي جنگند ، مي گويند فرماندهان مان به  ما  اسلحه ومهمات كافي نمي دهند ، اگر مهمات واسلحه بدهند، اجازه شليك به سوي طالبان نمي دهند . و اگر عملياتي شود ازسوي دولت ، نيروهاي كمكي اعزام نمي شوند. ازاين رو طالبان باخيال راحت عمليات مي كنند وسربازان دولتي را به قتل مي رسانند. البته اين ادعا را قراين وشواهد موجود هم پشتباني مي كند و هركسي تنها يك بار بين كابل وغزني سفر كند مي فهمد كه قضيه ازچه قرار است.

   ۳- نيروهاي نظامي خارجي كه درآغاز قرار بود افغانستان وعراق را نمونه دموكراتيك وامن!، براي منطقه خاورميانه بسازند، انگيزه خود را در تأمين امنيت ومبارزه با طالبان از دست داده اند. براي همين آنان تنها درصورتي وارد جنگ وعمليات نظامي مي شوند كه نيروهاي خود شان درمعرض خطر قرار بگيرند درغير اين براي شان تفاوتي ندارد كه طالبان كشته شود يا سرباز دولت افغانستان. همين مسأله سبب شده است كه امروز مردم افغانستان، حتي آناني كه نيروهاي خارجي را مسيح ونجات دهنده!! خود از مسلخ طالبان مي دانستند، ديگر به نيروهاي خارجي و وعده هاي سرخرمن آنان اعتماد ندارند.

    واما ادامه سفرنامه ....

   نمي دانم چندم ماه مبارك رمضان بود . مي خواستم ازكابل به غزني وپس ازآن به جاغوري بروم . طبق معمول ازكساني كه رفت وآمد مي كردند احوال راه را جويا شدم . همگي جاده ميان غزني و كابل را خطرناك و ناامن تعريف كردند والبته توصيه كردند كه صبح زود راه بيفتم تا به قطار!!* ارتش ملي يا نيروهاي ناتو برنخورم ورنه ، معطل مي شوم . ازاين رو صبح پس از نماز ، با دانشجوياني كه مدتي مهمان شان بودم خداحافظي كردم . با تاكسي به پل خشك برچي، پايانه (ترمينال) ماشين هاي كابل – غزني رفتم . پس از اندكي صبر، با ماشين ون به سوي غزني به راه افتاديم. با اين كه من پس از شش سال اين مسير را مي رفتم، اما ازچهره هاي نگران مسافران فهميدم كه مسافران جاده كابل-غزني فقط اميد به زنده ماندن دارند، ورنه هيچ تضميني وجود ندارد. به هرحال با صلوات ودعاي خير! كه ناشي از ترس و دلهره طالبان ، ناتو ، دزد و... است ماشين ون هزاره برچي، با سرنشينان زن ، مرد ، كوچك وبزرگ هزاره ، ازكوچه هاي خاكي وكثيف برچي خود را به جاده اصلي مي رساند. هنوز از كابل خيلي دور نشده ايم كه ده ها تريلي را روي جاده وكنار جاده مي بينم .ازدوستي كه همراهم است مي پرسم ، مي گويد قطار اردوي ملي است . باخودم فكر مي كنم كار مان زار است وبايد صبر كنيم تاقطار رد شود، زيرا حق با آنان است. زور دارند ، تفنگ دارند، ... اما دوست همراهم  مي گويد اردوي ملي است پروا (ايرادي) ندارد . اردوي ملي مي گذارد ازكنار قطارش رد شويم ، اما اگر قطار ناتو باشد هيچ راننده افغاني حق ندارد يك متر جلو برود هرجا است بايد توقف كند تا نيروهاي ناتو رد شوند ورنه شليك مي كنند. البته همين برخورد غيرانساني نيروهاي ناتو، داد رانندگان را درآورده است رانندگاني كه براي پيدا كردن لقمه ناني سر خود را كف دست گذاشته اند. زيرا در افغانستان برخلاف فرمايش شيخ اجل « ابر وباد ومه وخورشيد  وفلك كار نمي كنند!». وقتي از لابه لاي خودروهاي سبك وسنگين قطار!! ارتش افغانستان رد مي شديم، مي ديدم هردو طرف جاده نيروهاي نظامي شركت هاي خصوصي كه امنيت كاروان ارتش را به عهده دارند، دست به ماشه درحالي كه نگران به نظر مي رسند چهارطرف خود را مي پايند تا كسي ، ازجايي شليك نكند. درنيروهاي ياد شده از اقوام گوناگون افغانستان مي توان ديد ازهمه بيشتر تاجيك وافغان(پشتون).  به هرحال راننده ما ، گاهي ازشانه خاكي جاده، گاهي ازبيراهه وگاهي از روي جاده، ماشينش را از لابه لاي كاروان لوجستيكي ارتش ملي بيرون كشيد و با سرعت بيشترراهش را به سوي غزني ادامه داد.

   وقتي وارد منطقه ميدان و وردك  مي شويم كم كم نشانه هاي نا امني ودرگيري پديدار مي شود. لاشه هاي سوخته تريلي وتانكر هاي دولتي درهردو طرف جاده ، گودي هاي متوالي ومتعدد ناشي از انفجار مين ضدتانك، بر روي جاده وپلچه ها، هربيننده افغاني را به تأسف وا مي دارد. جالب اين است كه كودكان دختر وپسر پشتون، به جاي اين كه به مكتب ومدرسه بروند ، از بام تا شام با سر وصورت ژوليده و كثيف، بدون كفش ولباس مناسب، انبور به دست لابه لاي آهن پاره هاي تريلي ها وتانكر هاي سوخته مي لولند به اميد اين كه آخرين پيچ ها ومهره ها را بازكنند وبفروشند.

   افزون بر مين هاي طالبان كه جاده هارا سوراخ سوراخ كرده ، خودروهاي سنگين قطار هاي دولتي وناتو نيز مزيد برعلت شده است. زيرا درافغانستان ظاهرا محدوديتي براي بار ماشين وجود ندارد براي همين رانندگان تريلر بيش از حد استاندارد بار مي كنند، به گونه اي كه تاير ها به مرور زمان، در اسفالت جاده فرو مي روند. اكنون رد تايرها بر جاده هاي اسفالته كاملا محسوس است. البته! بي كيفيتي ونوع اسفالت هم دخيل است.

    چهارساعت به درازا مي كشد تا فاصله كوتاه ۱۳۰يا حداكثر۱۵۰ كيلو متري ميان كابل وغزني را  پشت سر بگذاريم و از « چشمه سالار» كه روزي براي خستگان وتشنگان اين راه ، آب سرد و گوارا تعارف مي كرد وامروز به بركت وجود باشندگان اين منطقه كه طالب تشريف دارند و به طور سخاوتمندانه به راهروان خسته ونگران ، جام هاي لبالب ازمرگ ونابودي را با گلوله هاي داغ داغ! تعارف مي كنند، جان به در مي بريم وبه غزني ، پايتخت فرهنگي جهان اسلام! درسال۲۰۱۳ميلادي مي رسيم .

آري! در افغانستان جان سالم به در بردن از دست كساني كه هركدام چندين كليد بهشت! درجيب هاي جليقه انتحاري خود دارند، غنيمتي است بزرگ!

------------------------------------------------------------

   *دريكي ازبخش هاي پيشين بيان شد كه مردم افغانستان چون راه به دريا ندارند، به رود خانه هم دريا! مي گويند. داستان قطار هم همين گونه است افغانستان از بركت وجود زمامداران بي كفايت وخائن، هنوز راه آهن ندارد. ازاين رو،  ده - بيست تا ماشين كه به دنبال هم راه مي روند، آن را قطار مي گويند. واژه قطار (به این معنا) در دوره اشغال افغانستان به دست شوروي، رواج يافت زيرا درآن زمان، كاروان هاي لوجستيكي وپشتباني كه از مرز حيرتان باز مي گشتند، قطار ناميده شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 6:36  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(4)

 

سلسله جليله روحانيت

 علما و طلاب اهل تشيع افغانستان را مي توان به دو گروه دسته بندي كرد:

۱-  روحانيان داخل افغانستان.

ملاهاي مكتب.

   ملايان مكتب، دربرابر مزد ناچيزي (مثلاچندخروارگندم) كه ازمردم مؤمن ومتدين مي گيرند، سروسامان دادن به امور ديني ومذهبي را در روستاها انجام مي دهند مانند خواندن عقدنكاح عروس وداماد، اذان واقامه درگوش نوزادان، نام نهادن آنان، آموختن اصول دين، نماز، قران وكمابيش آموزش خواندن ونوشتن فارسي درمكتب خانه ها به كودكان، عيادت ازبيماران، ودر برخي موارد نوشتن دعا(تعويذ) براي شفاي بيماران وحتي براي حيوانات اهلي، اجراي طلاق، روضه خواني هاي فصلي ومقطعي مانند دهه محرم، حاضر شدن بالاي سر محتضر، كمك به غسل، كفن ودفن مردگان، خواندن تلقين، تقسيم ميراث وحساب خمس وزكات و... اموري ازاين دست هنوز درافغانستان رونق دارد، اگرچه برخي ازاين كارويژه ها روز به روز كم رنگ تر مي شود.

   روحانيان سرشناس

    اين گروه از روحانيان كساني بوده اند كه نوعا درحوزه هاي علميه نجف وقم درس خوانده اند، به افغانستان بازگشته وماندگار شده اند. اين گروه دريك كلاس اجتماعي بالاتر ازگروه نخست قرار دارند ونوعا ازخانواده هاي زميندار وملاك ونيمه سرمايه داري بوده اند كه نياز شديد به دستمزد ملّايي نداشته اند وهمين منزلت اجتماعي سبب شده است كه آنان درموقعيت بهتري قرار بگيرند واز درآمد هاي ديني ومذهبي بيشتري برخوردار باشند. اين گروه نوعا هركدام براي خود مدرسه (حوزه علميه)اي تأسيس و باوجوهات!! آن ها را مديريت مي كنند البته درباره بازدهي حوزه هاي كوچك اين چنيني وتحصيل طلاب درآن ها، حرف هاي زيادي سزاوار گفتن است كه دانش آموخته هاي رشته مديريت آموزشي بايد بگويند. به طور فشرده مي توان گفت كه حوزه هاي اين چنيني بيش از آن كه به درد طلاب بخورد ، به درد صاحبان خود مي خورد.

    اين گروه افزون بر كارويژه ياد شده دربرخي موارد (بويژه پس ازانقلاب)حل وفصل منازعه هاي اجتماعي ودعواهاي حقوقي را نيز عهده دار بوده اند. البته اين كارويژه درافغانستان بسيار اهميت داشته است اما متأسفانه روحانيت نتوانست بخوبي وسرخ رويي ازصراط پيچاپيچ حل منازعه هاي اجتماعي عبوركنند، زيرا آنان درفرايند حل وفصل دعواهاي حقوقي درآيينه شريعت! به دره هاي حب وبغض شخصي، طايفه اي، حزبي وحتي رشوه ستاني هاي عريان وعلني افتادند. شيوع فرهنگ آفتابه وآب وضو(كنايه از رشوه ستاني علماء) برسر زبان خاص وعام ، متأسفانه بخشي ازهمين واقعيت است. اجراهاي حدود وقصاص وديات مسأله دار و مسايل ديگر سرجاي خود بماند.

۲- روحانيان خارج افغانستان.

    گروه ديگري ازعلماء وروحانيت افغانستان درحوزه هاي علميه قم(ايران)ونجف(عراق) درس مي خوانند وزندگي مي كنند اين گروه كه پس از انقلاب 1357 از رشدچشمگيري برخوردار بوده اند طبق يك سنت كهن درحوزه هاي علميه اهل تشيع و براساس آيه مباركه نفر! درايام ومناسبت هاي ويژه مانند دهه محرم ، صفر و... به زادگاه هاي خود باز مي گشته اند واحكام ديني ومذهبي را براي مردم بيان مي كرده اند.

    مبلغاني كه ازسوي نهاد هاي مذهبي براي تبليغ اعزام مي شوند بسيار ناهماهنگ، فله اي، نپخته وغيرتخصصي اعزام مي شوند و دراعزام آنان تنها عنوان طلبه لحاظ مي شود. اين ويژگي هارا مي توان باچشم غيرمسلح درجاهاي گوناگون ديد.

    طلبه جماعت وقتي وارد كابل مي شوند، براي اقامت چند روزه ياچند هفته ياچند ماهه دركابل به چند گروه تقسيم مي شوند:

 گروهي به خانه هاي اقوام، خويشاوندان وبستگان خود مي روند.گروهي كه پيشينه فعاليت حزبي وگروهي دارند، به مهمانخانه هاي حزبي وسياسي رهبران مي روند.گروهي كه گرايش هاي قومي ونژادي وسياسي خاصي دارند به حوزه هاي علميه اين چنيني مي روند.(از يادآوري نام وعنوان مشخص ودقيق معذورم) وسرانجام گروهي كه درآسمان ستاره و در زمين روزي ودركابل كسي را ندارند، به مهمانخانه حضرت آيت الله محقق درمدرسه جامعه الاسلام  مي روند.

    زير زمين بخش شرقي  مدرسه جامعه الاسلام را، مهمانخانه ناميده اند. البته به خاطر تاريكي، نمناكي وعدم نظافت، آن را غار توره بوره نيز مي گويند وطلابي كه درآن مدرسه درس مي خوانند به شوخي ساكنان مهمانخانه را، مهمانان ويژه حاج آقا!! لقب داده بودند.هركسي كه وارد مهمانخانه مي شود نخست بايد برگه اي ازبخش مديريت مدرسه تهيه كند. دراين برگه به مدت يك هفته به مهمان! اجازه داده مي شود كه درآن جا به سر ببرد. وقتي وارد راه پله زير زمين(مهمانخانه)مي شويم بوهاي گوناگون حس بويايي انسان را آزار مي دهد بوي رطوبت ونم ، بوي چاه فاضلاب ودستشويي كه درهمسايگي مهمانخانه واقع شده است، بوي جوراب مهمانان ، بوي غذاهاي مانده وظرف هاي نشسته، بوي آشپزخانه همسايه وبوهاي ديگر. وقتي از در مهمانخانه وارد مي شوم برق رفته است دريك فضاي كاملا تاريك غرق مي شوم ،تنها صداي گفت وگو وديالوگ!! علماء ومهمانان به گوش مي رسد، تازه وارد ونا آشنا با فضاي مهمانخانه، خودم را به گوشه اي مي كشم وكمي به فكر فرو مي روم چرا اين طوري؟ بعد از احوالپرسي بامهمانان موجود! واين كه ازكجا آمده اي، وبه كجا مي روي، وكي مي روي وچگونه مي روي، مي بينم هركه بيرون مي رود چراغ قوه اش را روشن مي كند مبادا پا روي پاي كسي يا سركسي يا دست كسي بگذارد. كم كم با فضاي مهمانخانه ومهمانان انس مي گيرم وآشنا مي شوم. اگرمحيط مهمانخانه را به جايي تشبيه كنم، من به محل اعتكاف چند سال پيش مسجد امام حسن عسكري قم، تشبيه مي كنم زيرا هركسي مشغول كار يابيكاري خود هستند يكي خوابيده ،ديگري نماز مي خواند سومي خبر از راديوي جيبي خود گوش مي دهد چهارمي با بغل دستي اش درباره گران شدن زمين وجاي خانه دركابل وپنجمي درباره كلاهي كه ازناحيه خريد وفروش زمين درشهرك... برسرش رفته، صحبت مي كند والبته وقتي برق است برخي مطالعه مي كنند. برخي ازعلماي مهمانخانه، گاهي ازگذشته وتجربه هاي خود درسياست وجنگ هاي داخلي صحبت مي كنند واين كه اكنون به خاطر همان مسايل به منطقه وزادگاه هاي خود بازگشته نمي توانند. گروهي تبحر خودرا درفقه واحكام به روي همگنان مي كشد. روزي يكي يه ديگري طبق معمول سركار گفت مثلا سركار فلاني! مخاطب درجواب گفت سركار به من نگو زيرا درايران به زنان سركار مي گويند! طرف به رويش نياورد  وگفت البته درايران به سربازان هم سركار مي گويند! سومي كه تبحر خود را دراحكام نشان داده وگاهي ديگران را امربه معروف ونهي ازمنكر مي كرد فرمود: البته به زنان بهتر است سركاره! گفته شود چون مؤنث هستند وتاي تأنيث لازم است! مي خواستم به قول علما اظهار لحيه كنم كه حاج آقا تاي تأنيت درفارسي...ازخيرش گذشتم.

    چند روزي كه به قول دوستان طلبه مدرسه، مهمان ويژه! حاج آقا بودم. به قول مهمانان حتي درهمين غار توره بوره! خيلي چيزها ، درباره خيلي چيزها دستگيرم شد. ازجمله جنگ هاي داخلي درمناطق مركزي ورفتار روحانيت درآن زمان، زيرا اكنون كه آب ها  از آسياب افتاده برخي از همان افراد بسيار صادقانه با برخي ازرفقاي گرمابه وگلستان خود درباره آن سال هاي تلخ وتاريك، حرف مي زدند وگاهي گلايه وشكايتي در فلان قضيه تلخ و...مي كردند كه برايم بسيار شگفت انگيز بود يعني به همين آساني جان كسي را... خانواده كسي را... بگذريم.

    درهمين مدرسه گروهي ازطلاب درس مي خوانند. البته برخي ازآنان دو زيست هستند يعني دانشجوياني هستند كه به خاطر نداشتن اتاق وسر پناه دركابل ونيز كمك مالي مدرسه، درمدرسه اتاق گرفته اند ودرس مي خوانند. يكي ازچيزهاي جالبي كه ديدم اين بود كه نماز جماعت درمدرسه برگزار نمي شد برخلاف برخي مدارس ديگر كه شرط سكونت در مدرسه را شركت اجباري در برنامه هاي مدرسه ازجمله نماز جماعت قرار داده اند. يكي ديگر ازچيزهاي جالبي كه دراين مدرسه ديدم اين بود كه ازطرف مديريت مدرسه به در وپنجره هر اتاق سه - چهارقطعه عكس مؤسس مدرسه چسپانده شده بود. وقتي علت آن را ازطلاب مدرسه پرسيدم، بانيشخندي طفره رفتند وچيزي نگفتند.

    درمدرسه جامعه الاسلام گروهي ازمهمانان نورچشمي هم تشريف داشتند البته درمهمانخانه نه، بلكه دراتاق هاي ويژه، اينان از اهالي دفترو نزديكان و...بودند اين گروه درهمين مدرسه اي كه  چندان به نظافت وبهداشت آن اهميت داده نمي شد وطلاب براي انجام تكاليف ديني وغسل هاي واجب خود بامشكل حمام روبه رو بودند ، هركدام براي خود دستشويي شخصي داشتند وتنها وقتي قفل آن ها باز مي شد كه حضرات درآن جا تشريف مي بردند. ازطلاب مدرسه شنيدم كه علاوه بر دستشويي اختصاصي، حمام اختصاصي با آب گرم نيز درسمت شمال طبقه دوم مدرسه داشته اند. همه اين ها فكر كنم به خاطر اين بود كه هيأت! دربازگشت ازكابل، گزارش قابل قبول ، ازهمكاران خود ارائه كنند.      

    دفتر، كتابخانه و بخش اداري مدرسه درسمت شمال طبقه دوم، واقع شده است كه راه ورودي آن ازكوچه است. روزي براي اين كه سروگوشي آب بدهم بالا رفتم وساعتي ناظر اوضاع واحوال ارباب رجوع بودم:

     دونفر ازروحانياني كه دركابل اسم و رسمي يافته اند دركنار هم، پشت ميزكوچكي نشسته اند. درسمت چپ آنان ارباب رجوع!! صف بسته اند، هردونفرارباب رجوع، به نوبت جلو روحانيان ياد شده، مي خزند نام عروس وداماد را مي گويند و دو روحاني يادشده  يكي از سوي عروس وديگري ازطرف داماد صيغه عقدنكاح را مي خوانند. نخست عقد را به فارسي وپس ازآن به عربي، خواندن عقدي كه در رساله هاي عمليه مراجع معظم تقليد بسيار كوتاه ومختصر ومفيد بيان شده است، چنان طولاني وبا آب وتاب خوانده مي شود كه براي من تعجب برانگيز است. نخست با «انكحت» پس از آن با «زوجت» وبار سوم با «متعت»وهركدام را با حروف جارّه! متعدي مي كنند تا شك وشبهه اي درمحرميت وحلاليت عروس  وداماد باقي نماند. انگار كتاب ايضاح النكاح مرحوم آيت الله وجداني فخر را از بر كرده اند! ارباب رجوع هم خرسند وخوشنود از اين كه عروس وداماد محرم شدند وديگر هيچ مانع ورادعي وجود ندارد. درمراسم عقد خواني چند مسأله برايم جالب وسوال بر انگيز بود :

   ۱- درمدتي كه من آن جا شاهد خواندن عقد بودم ،خوانندگان عقد فقط نام عروس وداماد  را از اولياي زوج مي پرسيدند اما خدا مي داند من نشنيدم كه ازسن وسال عروس وداماد ، رضايت طرفين، شرايط و مصالح طرفين و... كه بسيار مهم تر از متعدي كردن زوجت با چند حرف جارّه است، كلمه اي پرسيده باشند.     

   ۲- ازخود مي پرسيدم چرا اين دوآقاي روحاني خواندن عقد را اين همه به درازا مي كشند، بيست تا سي بار صيغه هاي متعدد عقد را مي خوانند، درحالي كه درظرف پنج دقيقه مي توانند سروته قضيه را جمع كنند. البته ازيكي از طلبه هايي كه باوضعيت فرهنگي شيعيان كابل آشنا بود، پاسخ پرسش خود را گرفتم او مي گفت مردم عوام! فكر مي كنند كه عقد هرچه بيشتر وبا واژه هاي قلمبه سلمبه، خوانده شود كارايي آن در امر حلاليت زن بر شوهر بيشتر مي شود! ازسوي ديگر همين مردم عوام سبب رونق بازار خوانندگان عقد نكاح هم مي شوند زيرا در هرمحفل ومجلس عقد وعروسي به گونه اي تبليغ مي كنند كه بله! فلان آقا و بهمان آقا درفلان جاي چنان عقدي مي خوانند كه ردخور ندارد. اين دوست كابلي ام راست مي گفت زيرا از صفي كه درمحضر اين دو عاقد به وجود آمده بود، اوضاع واحوال روزگار پيدا بود.

   ۳- هرعقد خواندن بيش از نيم ساعت به درازا مي كشيد ودرپايان درحالي كه عاقدان چهره پيروزمندانه، و اولياي عروس وداماد چهره رضايت مندانه به خود گرفته بودند، با تقديم مبلغي (مي گفتند500افغاني ، اما من خودم نديدم) اتاق را ترك مي كردند ونوبت عقد به اولياي بعدي مي رسيد.

   ۴- العهده علي الراوي! مي گفتند خواندن عقدنكاح در كابل درآمدي بسيار خوبي دارد، في المثل اگر يك نفر يا حداكثر دونفر روحاني روزانه عقدنكاح 30زوج را بخوانند، دست كم مبلغ 15000  افغاني درآمد دارند درحالي كه دستمزد يك كارگر حداكثر 500  افغاني است. ازاين رو عاقدان محترم سعي مي كنند كه فرصت هاي اين چنيني را درانحصار خود درآوردند  و بر عقدخواندن همگنان خود اما واگر هاي شرعي ، عرفي، ادبي و ... بگذارند.

   خطبه نماز هاي جمعه شيعيان دركابل، داستان ديگري دارد. وقتي بخش هايي ازخطبه ها را  از راديو ها وتلويزيون هاي افغانستان مي شنويم ومي بينيم، يك لحظه فكر مي كنيم حاج آقايان انگار درتهران خطبه مي خوانند. ازباب مشت نمونه خروار!  يكي از امامان محترم جمعه غرب كابل درباره مشكلي كه از ردصلاحيت برخي نمايندگان مجلس افغانستان پيش آمده بود فرمود : «از رييس جمهور، كرزي مي خواهم كه هرچه زود تر به اين وضعيت پايان بدهد!» اين روحاني محترم شايد فرصت گوش دادن به راديو وديدن تلويزيون را نداشته بود ورنه، افغاني باشي و نداني كه حامدكرزي باتشكيل كميسيون ويژه به اين وضعيت !! پايان داد، اما...بگذريم.

   مساجد

    درپيوند با روحانيت، درباره مساجد شيعيان كابل، كه محل انجام وظايف روحانيت است بايد عرض كنم مساجدي كه من درغرب كابل ديدم ازنظر عنوان به دوگروه تقسيم شده بودند :

   ۱- مسجد جامع

    مي گويند براساس فقه برادران اهل تسنن مساجدي كه عنوان جامع را به دنبال داشته باشد اهميت وكارويژه بيشتري دارد واز سوي وزارت حج و اوقاف ماهانه يا سالانه به آن ها كمك مي شود. از اين رو مساجدي كه پس از سقوط طالبان و روي كار آمدن حامدكرزي ساخته شده اند همه مسجد جامع!! شده اند.

   ۲- مسجد خالي ياغير جامع

   اين گروه مسجد، از زمان هاي قديم وپيش از انقلاب يا دوران انقلاب مانده اند و ملقب ومفتخر به لقب وعنوان جامع نشده اند. بنا براين از كمك هاي وزارت حج و اوقاف نيز برخودار نشده اند.

    به طور كلي برنامه ساختن مساجد وحسينيه در دهه اخير و در سايه امنيت نيمه بندي كه از ناحيه حضور جامعه جهاني، درافغانستان پديد آمده، رونق گرفته است. مثلا درغرب كابل از ميدان شهيد مزاري تا قلعه ناظر كه با پاي  پياده پانزده دقيقه راه بيشتر نيست، تنها درسمت راست خيابان چهار تا مسجد جامع وغير جامع ساخته شده است. درسمت راست خيابان هم كه مسجد الزهراي حاجي رمضان ، مسجد خاتم الانبياي سيدحسن فاضلزاده ومصلاي شهيد مزاري قرار گرفته اند.

    دركابل از رونق نهضت! مسجد سازي پرسيدم، دوستي مي گفت مردم افغانستان ، به طور سنتي متدين هستند ودر اموري كه مربوط به ساختن خانه آخرت شان باشند، كمك مي كنند. روحانياني كه در ده سال اخير در سايه امنيت نيمه بند موجود! به كابل مهاجرت كرده اند، براي اين كه درآمدي داشته باشند و درعين حال كمك به توسعه وگسترش اسلام كرده باشند، به كمك اقوام وهمولايتي هاي خود مسجدي ساخته ودر آن جا امام جماعت شده اند.

مساجد اين چنيني دوعيب وايراد  دارد :

   ۱- مساجد وحسينيه ها اگرچه مسمي به اسم  وملقب به لقب پيشوايان معصوم اند، اما بدجوري قومي وطايفه شده اند. به گونه اي كه مثلا  كسي نمي گويد مسجد امام ... بلكه مساجد را با نام قوم وطايفه مي شناسند مثلا مسجد جاغوري، مسجد دايكندي ،مسجد ...(نام ها فرضي است) اين نوع خط كشي هاي منطقه اي كه حامل بار معنايي هستند، براي شيعيان وهزاره هاي كابل بسيار زيان آور است.

   ۲- فراواني مسجد در هركوچه وخيابان درغرب كابل ، سبب شده است كه بسياري از آن ها بدون كارويژه و بسته بماند. به گونه اي كه درشب هاي قدر امسال برخي ازمساجد ياد شده به پخش نوار دعا ونيايش ازبلند گوي خود اكتفا كردند . وقتي ازخادم مسجد پرسيدند چرا نوار پخش مي كنيد ؟ درپاسخ مي گفت كسي نمي آيد شب قدر را نگاه (احيا) كند. به من گفته اند كاست(نوارضبط) بگذارم تا ...!!

   باتوجه به فراواني مساجد و اهتمام متوليان آن در امور ديني ومعنوي ازسويي و رشد روز افزون دانشجويان هزاره وشيعه از سوي ديگر ، اي كاش متوليان مؤمن ومتدين مساجد غرب كابل ، درگوشه حياط مساجد شان چند اتاق سرپناه براي دانشجويان منطقه خود مي ساختند و اجاره مي دادند تا هم تعدادي دانشجوي بي سرپناه درشهري مانند كابل كه بسياري از ارزش هاي انساني متأسفانه با پول ارزيابي مي شود باخيال راحت تر درس بخوانند و هم رفت وآمد وبه گفته كابلي ها «بروبار» باشد و مسجد ازنماز جماعت ومراسم مذهبي خالي نباشد.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 7:9  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(3)

     آموزش وتحصيلات عالي

    پس ازسقوط امارت اسلامي طالبان به دست نيروهاي ائتلاف داخلي وخارجي! وروي كار آمدن حكومت جديد، آموزش وپرورش وتحصيلات عالي،از نظركمّي حركت جهشي داشته است.براي همين آموزش را درافغانستان مي توان اين گونه دسته بندي كرد:

    الف- داخلي:

            ۱ - خصوصي

   بخش خصوصي درحوزه آموزش نسبتا فعال ونسبت به مدارس ودانشگاه هاي دولتي از اعتبار ومقبوليت بيشتري برخوردار است، زيرا نظام آموزشي بخش خصوصي بيشتر توسط معلمان واستادان فارغ التحصيل درخارج كه اكنون به افغانستان بازگشته اند مديريت مي شود .اين گروه نوعا داراي يافته ها واندوخته هاي بروز وجديد هستند ازاين رو دانش آموزان ودانشجويان اين بخش ازنظر يافته هاي علمي موفق تر هستند.

     ويژگي هاي مثبت اين بخش اين است كه مدارس ودانشگاه هاي خصوصي همان گونه كه يادآوري شد ازنظر كادر علمي وآموزشي باتوجّه به وضعيت كلّي افغانستان ، دروضعيت بهتر به سر مي برند اگر ميانگين سن معلمان واستادان درنظر گرفته شود، انگيزه وتوان وانرژي بيشتري را براي تعليم وتعلّم دراين گروه مي توان ديد. افزون براين حقوق ومزايايي كه اين گروه دراين بخش دريافت مي كنند تا اندازه اي مي تواند انتظارات ودغدغه هاي حداقلي زندگي آنان را پاسخ بدهد.ويژگي ديگر آموزش بخش خصوصي اين است كه مكان هاي آموزشي اين بخش نسبتا بهتر ومناسب تر است حتي اگر به دليل رقابت با همگنان باشد! بر اين خصوصيات بيفزاييد حدنصاب وتعداد قابل قبول دانش آموزان ودانشجويان را درهر صنف وكلاس كه نسبت به بخش دولتي بسيار اندك است.

      ويژگي هاي منفي اين بخش هم سزاوار كتمان نيست.يكي از ويژگي هاي منفي آموزش بخش خصوصي اين است كه بيشتر درمراكز شهر هاي بزرگ فعال هستند و شايد به دليل نبود امنيت هنوز گسترش پيدا نكرده اند.ازاين رو براي همه امكان دسترسي به آموزش امكان ندارد خصوصا براي خانم ها ودختران.ويژگي ديگر اين بخش اين است كه بيشترسرمايه گذاران دراين حوزه ازانديشه وتفكرآموزش نظام مند  برخوردار نيستند ازاين رو هدف اول وآخر آنان متأسفانه باز دهي اقتصادي سرمايه شان است .اين مسأله سبب اختلافات زيادي درميان سرمايه گذاران مؤسسه هاي آموزش عالي شده است. اين مشكل به همين مرحله توقف نكرده است بلكه دامنگير كادر آموزشي دانشگاه هاي خصوصي نيز شده است، به گونه اي كه درگزينش استاد بيشتر به حقوق كمتر، قانع بودن ومطيع بودن استاد اهميت بيشتر داده مي شود تا ارزش هاي علمي وخلاقيت هاي افراد. شاهد براين مسأله اين است كه دربرخي دانشگاه هاي خصوصي  يك استاد مي تواند 16واحد دريك ترم تدريس كند اما داريم استاداني كه تا 28واحد به عنوان اضافه كاري ودرآمد بيشتر، تدريس مي كند علاوه براين به صورت پاره وقت در مؤسسه هاي ديگر نيز تدريس دارند. يك انسان چه قدر انرژي داشته باشد كه ازپس اين همه كلاس ودرس برآيد. مطالعه بكند، بريافته هاي خود بيفزايد وبه كارهاي شخصي خود هم برسد. روشن است كه نخستين موردي كه آسيب مي بيند تدريس وارتباط با دانشجويان است.

    عيب ديگري كه آموزش بخش خصوصي دارد اين است كه بسيار دانشجو محور است. چون دانشجو پول (شهريه) به دانشگاه مي دهد، پس حق با او است! استاد بيچاره اگر سقراط هم باشد كفايت مي كند كه دانشجويان  ازقيافه او خوش شان نيايد وجام شوكران انفكاك از تدريس را به او بنوشانند.

   يكي از ايراد هاي ديگر مؤسسه هاي تحصيلات عالي بخش خصوصي درافغانستان اين است كه ورود به اين دانشگاه ها بسيار آسان است. هركسي با هرسن وسالي وباهرنوع ديپلم معتبر وغيرمعتبر و با يك امتحان صوري، مي تواند دانشجو شود زيرا براي بخش خصوصي شهريه وفيس دانشجو مهّم است نه سن وسال وسابقه وديپلم و...

   آن چه يادآوري شد بخشي از ويژگي هاي مثبت ومنفي آموزش خصوصي درافغانستان بود. البته وجودهمين دانشگاه ها ومؤسسه ها براي كشوري مانند افغانستان با پيشينه فاشيسم قومي درحوزه آموزش عالي، كه برهيچ افغاني با انصاف پنهان نيست، نعمتي است بزرگ وبي بديل.

           ۲- دولتي

       براساس قانون اساسي افغانستان آموزش شهروندان يكي از وظايف دولت ورايگان است، امّاآموزش بخش دولتي بسيار ناكارآمد ، كهنه وبدون بازدهي مفيد است، زيرا تحولات چند دهه پسين افغانستان، مهاجرت مردم به خارج وتوجه رسانه ها به اهميّت وضرورت سواد وآموزش باعث شده است كه مردم به رغم همه گرفتاري ها ومشكلات ، فرزندان خود را به مكتب ومدرسه بفرستند، ازسوي ديگرمدارس وآموزشگاه ها به موازات رشد دانش آموزان ازنظركمّي ،توسعه نيافته اند. بنا براين آموزشگاه هاي دولتي پاسخگوي فراواني جمعيت دانش آموزان درسراسر افغانستان نيست . براين مشكل بيفزاييد كمك برادران ناراضي طالبان را در امر خطير آتش زدن مدارس ومكاتب. تنها ويژگي مثبتي كه مدارس ودانشگاه هاي دولتي دارد اين است كه  از دانش آموزان  ودانشجويان شهريه نمي گيرند. اما ويژگي هاي منفي مدارس ودانشگاه هاي دولتي اين است كه بيشترمعلمان واستادان چنانكه بايد ازدانش وروش سزاوار تدريس برخوردار نيستند اين مسأله براي افغاني ها آن چنان روشن و آشكاراست ، كه نياز به دليل ومدرك ندارد. بسياري از معلمان واستادان از دوره ظاهرشاه ودر دوره ظاهرشاه مانده اند! دركابل بسيارند دانشجوياني كه مي گويند برخي استادان شان براي آنان جزوه هاي  اوائل دهه پنجاه خورشيدي خود را تدريس مي كنند وهمچون كتاب مقدس درسده هاي ميانه، آن ها را عاري ازهرگونه نقدي مي دانند.

    متوليان دانشگاه كابل، ساختار اداريي را در آن دانشگاه تعريف كرده اند كه هيچ استاد شايسته وباسوادي نتواند ازفيلتر هاي موجود عبور كند وكرسي تدريس درآن جا به دست آورد، اين درحالي است كه طبق همين ساختار فارغ التحصيلان نمره اول ،دوم وسوم  دوره ليسانس دانشگاه كابل، به طورخودكار دردانشكده خود استاد مي شوند!! اماكسي كه دكتراي آكسفورد هم داشته باشد بايد براي تدريس پارتي داشته باشد. آقاي دكتر رمضان بشردوست كه روزگاري مدارك تحصيلي جامعة المصطفي العالميه را زير سوال برده بود ، با دوتا مدرك دكتري ازفرانسه هم نتوانست وارد دانشگاه كابل شود.

    مشكل ديگر مدارس دولتي اين است كه حقوق معلمان بسيار اندك وناچيز است مثلا حقوق ماهانه يك معلم دركابل 6000  افغاني است درحالي كه يك اتاق 3در4 ماهانه با اجاره 6000  افغاني درمنطقه غرب وفقيرنشين كابل پيدا نمي شود. اين مسأله نيز انگيزه و نشاط را از معلم وآموزگار مي گيرد .تراكم بيش از اندازه دانش آموزان در كلاس هاي 1تا5 ابتدايي درمراكزشهرهاي بزرگ يكي ديگر ازمشكلات مدارس دولتي است. به طور مثال درمدرسه شهيد سيداسماعيل بلخي كوته سنگي كابل  به گفته دانش آموزان اين مدرسه، كلاس هاي 200نفره هم است كه درخوشبينانه ترين فرض براي هر33/3نفر، معلّم يك دقيقه وقت اختصاص مي دهد. در دبيرستان عبدالرحيم شهيد دشت برچي 17000 دانش آموز درچهارشيفت درس!! مي خوانند.

    دانشگاه كابل اگرچه با اين مشكل روبه رو نيست اما مشكل بدتر از اين  دارد وآن، مسأله حاد وشديد قومي وزباني است مثلا اگر دانشجويي دركلاس يا سمينار و...به جاي پوهنتون، دانشگاه و به جاي پوهنزي، دانشكده بگويد با توبيخ وتنبيه روبه رو مي شود. درباره مسايل وموارد مهم تر وبزرگ تر مثلا رهبران قومي يا... توخود حديث مفصل بخوان ازاين مجمل، درحالي كه به گفته آگاهان همه اين مسايل ضد وحدت وهويت ملي ازسوي متوليان ومسؤولان دانشگاه مورد حمايت قرار مي گيرد.

    ب- خارجي

    هنگامي كه درخيابان هاي كابل می گرديم جشم مان به تابلوها ولوحه هاي مراكز آموزشي خارجي هم روشن ! مي شود مانند دبيرستان(ليسه)افغان- ترك، دانشگاه امريكايي كابل، دانشگاه آزاد اسلامي، دانشگاه پيام نور جمهوري اسلامي ايران واخيرا جامعة المصطفي العالميه. دبيرستان افغان- ترك ظاهرا كارنامه آموزشي خوبي ارائه كرده است. برخي از دانش آموزان اين آموزشگاه درالمپيادهاي بين المللي هم رتبه ومقام آورده اند. دانشگاه آمريكايي را خودم نديدم تنها از مردم شنيدم كه شهريه اش بسيار گران وتدريس به زبان انگليسي است. دانشجويان  دانشگاه آزاد وپيام نور را هم نديدم فقط اعلاميه پذيرش وساختمان هاي مجلل آنان را ديدم. جامعة المصطفي هم كه تازه كار خود را بيشتر با فارغ التحصيلان بومي افغانستان آغاز كرده است. من فكرمي كنم جامعة المصطفي درآينده نه چندان دور از استقبال  فراوان برخوردار شود زيرا خروجي هاي آن كه از ايران رفته اند وهم اكنون در دانشگاه هاي خصوصي دركابل و ديگر استان هاي افغانستان تدريس مي كنند، نوعا قابل قبول هستند ودانشجويان ازدانش، ديدگاه و روش تدريس شان راضي به نظر مي رسند. مگر اين كه كدام اتفاق ويژه اي روي دهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 6:43  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار(2)

      پل سوخته

    شايدكمترافغانيي باشد كه نام پل سوخته كابل را نشنيده باشد، ياگذرش به كابل افتاده باشد وبراي تماشا! به پل سوخته نرفته باشد. دركابل نام  پل هاي گوناگون به گوش انسان مي خورد مانند: پل سوخته ،پل سرخ ،پل خشك ، پل آرتن يا آرتل،پل خشتي،پل چوبي و... وجه مشترك همه اين پل ها اين است كه بر روي  رودخانه خشكيده كابل افتاده اند. رودخانه اي كه ازجفاي روزگار وقهرطبيعت، تبديل به زباله دان وجوي فاضلاب كابلي ها شده است. راست گفته اند كه افغان ها چون راه به دريا ندارند حتي رودخانه را هم دريا مي گويند.بيفزاييد براين مسأله، همين پل ها را كه مردم كابل به هرتكه چوب يا سيمان وسنگي كه بر روي رودخانه افتاده باشد پل مي گويند وحتي آن منطقه را با نام همان پل مي شناسند  ونام مي برند.

    القصه!! پل سوخته يا به كنايه، دهكده معتادان جايي است كه مهره هاي سوخته خداوند زندگي مي كنند به قول شكور نظري،كارمند كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان،- كه ازمحل ياد شده گزارش مستند تهيه كرده بود-نزديك به هزار نفر معتاد به انواع مواد مخدر ،در زير پل سوخته زندگي! مي كنند. 80% آنان سه ويژگي مشترك دارند:

   1-جوان و زير 30سال هستند

   2- هزاره وشيعه هستند

    3- از جمهوري اسلامي ايران بازگشته اند.

   وقتي از رو پل، به پايين و زير پل نگاه مي كني،درحالي كه بوي تهوع آور فاضلاب انساني!حس بويايي انسان را به شدت آزار مي دهد،گروهي از انسان هارا مي بيني كه درست مانند انسان هاي ماقبل تاريخ، كه هنوز زبان باز نكرده باشند، زندگي مي كنند. يكي وايستاده هاج و واج به عابراني نگاه مي كنند كه به تماشا! ايستاده اند و گاهي تفي به زير پل مي اندازند. ديگري درحالي كه توان ايستادن ندارد با ظرف(بوتل) خالي نوشابه اي ور مي رود. گروهي گردهم نشسته اند ومشغول تزريق اند. برخي درزير پارچه كثيفي خوابيده اند بي خيال از عالم وآدم انگار خود شان هم پذيرفته اند كه مهره سوخته خداوند برصفحه ششرنگ(شطرنج) دنيا شده اند.مي گويند ازهمين خوابيدگان بسيارند كساني كه به خواب ابدي! مي روند وآن گاه كه جنازه شان بو گرفت،كارگران شهر داري كابل مي آيند و مي برند وخاك مي كنند. در زير پل سوخته افرادي هستند كه لباس مناسب حتي شلوار ندارند زمستان وتابستان همان جا زندگي مي كنند. از هر شهروند غرب كابل داستاني درباره مهره هاي سوخته پل سوخته مي توان شنيد مثلا :

     از برخي خانواده ها چند نفر در زير پل زندگي مي كنند.

     از ميان معتادان گروهي كه توان راه رفتن دارند شب ها بالا مي آيند و عابران تنها را سركيسه مي كنند.

     درميان معتادان دانش آموزان ممتاز هم وجود دارند.

     و...

    برخي ازگدايان هنگام غروب  دور واطراف پل سوخته،  ازهمين مهره هاي سوخته اند كه براي بقا وتأمين مواد مورد نياز شان بيرون مي آيند وگدايي مي كنند. البته مي گويند گاهي ازسوي كدام نهاد دولتي يا خصوصي مي آيند وآمپولي به مهره هاي سوخته مي زنند معلوم نيست كه از سوي وزارت بهداشت افغانستان است يا كسان ونهاد هاي ديگر وباز معلوم نيست كه چه آمپولي مي زنند. مي گويند در زير همين پل معتادان زن هم زندگي مي كنند_ اگرچه نگارنده اين نوشته خودش نديد._ مي گويند پارسال يا چندسال پيش سيلي آمد وتعدادي از مهره هاي سوخته را باخود برد. مي گويند گروهي ازمواد مخدر فروشان ازسيه روزي معتادان سوءاستفاده مي كنند وبازاري براي فروش كالاي شان در زير پل سوخته، به راه انداخته اند. مي گويند- بدبختانه - ورودي وخروجي دهكده مهره هاي سوخته نيز فعال است ورودي ها تازه گرفتار اعتياد مي شوند وخروجي ها به ديار باقي مي روند.

    البته پاتوق معتادان كابل تنها در زير پل سوخته نيست ، اگربه طول رودخانه كابل تا حدود دهمزنگ دقت شود ديده مي شود كه دور و اطراف پل آرتن هم شبيه پل سوخته است اما با تعداد كمتر وبيشتر از اقوام پشتون وتاجيك.

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 2:47  توسط  آصف جوادی  | 

سفرنامه قندهار (1)

 

   دراین اواخر سفرکوتاهی به افغانستان داشتم.دیده ها وبرداشت های خودرا باعنوان سفرنامه قندهار درچندبخش به خوانندگان ارجمند نمک تقدیم می کنم. امید است ازدیدگاه هاوانتقاد های تان بهره مند شوم .جوادی

   فرودگاه

    هنگامي كه از هواپيماي ايراني آسمان ، وارد فرودگاه كابل مي شوم،تفاوت زيادي را با سال 1384 مي بينم. فرودگاه بازسازي ونونوار شده است. مأموران وكارمندان پليس با لباس هاي نسبتا تميز وسر و وضع آراسته با رفتار مؤدبانه، پاسپورت هارا بررسي و با وب كمي كه روبه روي تازه واردان قرار داده اند از آنان يواشكي عكس مي گيرند ودر رايانه اي كه به آساني ديده نمي شود ذخيره مي كنند.همين كه از درخروجي فرودگاه بيرون مي آييم گروه گروه سربازان ارتش ملي را مي بينيم كه ماشين هاي ورودي به محدوده فرودگاه را بازرسي مي كنند. ازجواني كه از روبه روي ما مي آيد مي پرسم:

 «موترهاي كوته سنگي ازكجا ميره؟»

«موترا ازاين جا ميره(اشاره مي كند به سمت چپ خيابان جلو فرودگاه) اما قيمت مي برن تا حد دوسركه پياده برين از آن جا دوصد روپه!!به كوته سنگي مي برن»

هواي كابل گرم است اگرچه به گرماي قم نمي رسد . به دوسركه مي رسيم نخستين كاري كه ازواجبات! به شمار مي آيد اين است كه سيمكارت بخريم. ازميان انواع واقسام سيمكارت هايي كه آگهي تبليغاتي آن ها ازسروكول پايه هاي برق،ساختمان هاي بلند و...بالا رفته اند سيمكارت اريبا(ام،تي،ان) را برمي گزينيم مي گويند درجاغوري!! هم آنتن مي دهد. ازخيابان رد مي شويم تاكسي ها منتظر مسافرند .وقتي مي بينند تازه وارديم  كرايه را گران مي گويند غافل از اين كه ...سرانجام ماشين سمند ايراني يك جوان پشتون را به مبلغ 200 افغاني تا كوته سنگي دربست مي گيريم. ازش مي پرسم:

 ماشين سمند را چند خريدي؟

ازنمايندگي سمند دركابل به مبلغ 11000دالر خريده ام.

بعد ازاين، ناخود آگاه مقايسه قيمت ها وافغاني وتومان شروع مي شود! 

  همين طوري كه از فرودگاه به طرف كوته سنگي مي آييم كمي اميد وار به آينده مي شويم.خيابان ها نسبتا تميز ،كم وبيش چمن وسبزي ديده مي شود ساختمان ها نسبت به سفر پيشين ام شيك تر به نظر مي رسند ساختمان هاي چند طبقه وجديد خصوصا ساختمان دانشگاه خصوصي سلام دركارته پروان كه توجهات! را به خود جلب مي كند. از راننده مي پرسم:

 كابل خيلي تغيير كرده است؟ راننده كه كمي ذوق زدگي كاذب را درمن مشاهده! مي كند باكمال بي تفاوتي مي گويد:

صبركنيد همه چيز كابل را مي بينيد! اين جا اصلا قابل مقايسه با ايران نيست. من شش ماه پيش از ايران آمدم اين جا امنيت نيست انتحاري ها به هيچ كس رحم نمي كنند.

سرانجام به كوته سنگي مي رسيم با صحنه عجيبي روبه رو مي شويم زمين وآسمان را گرد وغبار فرا گرفته است. مي گويند يك سال پيش يك شركت خارجي _ظاهرا تركي_ ساخت پل روگذر ميدان كوته سنگي را به عهده گرفته وقرار بوده تاحالا تحويل شهرداري يا نهاد مربوطه! بدهد اما هنوز سكوها وپايه هاي پل ساخته نشده است مردم كابل تنها ازگرد وخاك ماشين هايي كه عبور مي كنند،بهره مند وبرخوردار !! مي شوند. ظاهرا كابل چهره واقعي ودردناك خود را _كم كم _ به ما نشان مي دهد.درميدان كوته سنگي تنها چيزي كه ديده مي شود انسان وماشين است.ماشين هايي كه بدون رعايت اصول اوليه رانندگي به سوي مقصد درحركت اند. دستفروشان، بولاني پزان، رانندگان تاكسي و...هركدام براي جلب وجذب خريدار ومشتري مردم را فرا مي خوانند.

 دركوته سنگي با سيدجواد محدث،همسفرم بدرود مي گويم وباتاكسي به سوي برچي حركت مي كنم.منطقه شيعه وهزاره نشين برچي نمونه كاملي از زمانه عسرت انسان است. هرچه به آخر برچي نزديك مي شويم.انگار به آخرين نقطه ربع مسكون زمين نزديك مي شويم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 8:24  توسط  آصف جوادی  | 

«روش تحليل گفتمان»

    

      این نوشته دریکی ازشماره های اخیر دوماهنامه «زمزم معارف» درقم جاپ شده است.

         پيش درآمد.

    تحليل گفتمان يك گرايش مطالعاتي ميان رشته اي است كه در دامن انديشه پسامدرنيسم و در پي تحولات معرفتي در علوم اجتماعي و انساني پديدار شد. در دهه هاي شصت و هفتاد سده گذشته ميلادي، گرايش به روشمندكردن فرايند توليد گفتار و نوشتار و بررسي ساختار و كاركرد آن به وجود آمد.  رويكردهاي تحليل گفتماني، بسيار متعدد و متنوعند. گروه هايي تحليل گفتمان را وامدارا جنبش نقد ادبي، زبانشناسي، نشانه شناسي، تأويل گرايي، هرمنوتيك گادامر و تبارشناسي و ديرينه شناسي ميشل فوكو مي دانند.(1)

   واژه ها وتركيب هاي كليدي:

  گفتمان،تحليل گفتمان،مفاهيم اساسي گفتمان،ديسكورس.

    تعريف گفتمان

    گفتمان مانند ديگر مفاهيم علوم انساني و پست مدرن يك مفهوم سيال و تعريف گريز است. در تحليل گفتمان، مجموعه شرايط اجتماعي، زمينه نوشتار و گفتار، ارتباطات فرا كلامي و رابطه ساختار و واژه ها در گزاره كلّي بايد در نظر گرفته شود زيرا در تحليل گفتمان، واژه ها هر كدام به تنهايي مفهوم ويژه ي خود را دارند امّا در هنگام ورود به اذهان گوناگون، معنا هاي متفاوت و گوناگون پيدا مي كنند.

با توجه به اين مسأله، مي توان تحليل گفتمان را اين گونه تعريف كرد:

«شناخت رابطه گزاره ها با يك ديگر و نگريستن به كل آن چيزي كه نتيجه اين روابط است.»(2)

    پيشينه تحليل گفتمان

    واژه ديسكورس (Discourse) كه در فارسي به معناي گفتار، گفت وگو، سخنراني، مقاله و موعظه برگردانده شده(3)، از ريشه فعل يوناني Discourerre به معناي سرگردان، آواره، پيمودن، از مسير خارج شدن و حركت در جهت هاي گوناگون گرفته شده است.(4) اصطلاح تحليل گفتمان، نخستين بار در مقاله «تحليل گفتمان» زليك هريس زبانشناس آمريكايي در سال 1952م. به كار برده شده بود.(5) پس از او گروهي تحليل گفتمان را در برابر تحليل نوشتار به كار بردند. اين گروه بر اين باورند كه تحليل گفتمان، شامل ساختمان زبان گفتار مانند گفت وگوها، مصاحبه ها، تفسيرها و سخنراني، و تحليل نوشتار شامل زبان نوشتار مانند مقاله ها، داستان ها، گزارش هاو... است.(6) شنتال موفه و ارنستو لاكلاو، تحليل گفتمان را وارد قلمرو علوم سياسي كرد و سرانجام ميشل فوكو، اين رهيافت تحليلي را به سراسر قلمرو علوم انساني گسترش داد.

    واژه گفتمان به عنوان برگردانده ديسكورس در زبان فارسي، نخستين بار در مقاله «نظريه غرب زدگي و بحران تفكر در ايران» توسط آقاي داريوش آشوري در مجله«ايران نامه» در بهار سال 1368خورشيدي به كار برده شد.

    مفاهيم اساسي تحليل گفتمان:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 6:56  توسط  آصف جوادی  | 

مدرك

(یادگاری سال های گذشته)

این غزل را سال ها پیش سروده بودم . در زمانه عسرت مهاجران

 

رنگ تماشا گرفته مردي كه مدرك ندارد

درچار راه ملامت، دراين كسي شك ندارد

 

چشمش به دنبال ماشين، هرگز! مبادا خدايا!

گزمه كه درخانه خود بيمار كودك ندارد

 

امشب اگر مثل ديشب، با دست خالي... خدايا!

دارو و درمان چگونه، مريم كه قلك ندارد

 

ناگه كسي گفت افغان! مهمان ناخوانده تاكي ؟

بيگانه اما هزاره تاجيك و ازبك ندارد

 

يك لحظه درخود فرو رفت، يك لحظه ازخود فرا رفت

ويرانيي ناگهاني، بسيار واندك ندارد

 

 

پايش به دنبال ماشين، چشمش به دنبال مريم

رنگ تماشا گرفته، مردي كه مدرك ندارد

 

15/2/1388

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 7:40  توسط  آصف جوادی  | 

دزدیدن مقاله در روز روشن

 

چندسال پیش نشست سران جنبش عدم تعهد درتهران برگزار شد. بنده تحقیق کلاسی درس سازمان های بین المللی ام را مقاله ای درست کردم و به روزنامه جمهوری اسلامی فرستادم . روزنامه یاد شده آن راچاپ کرد. برخی ازسایت های انترنتی ازجمله باشگاه اندیشه و...باذکر منبع اصلی مقاله یاد شده رانقل کردند. اما دراین میان افراد واساتید ودکتری هم پیدا شد که بدون هیچ تغییری آن را به نام خود!! آن هم درانترنت!! نشر کرد ویاد آوری کرد که مطالب وبلاگش فروخته شده وکسی حق کپی ندارد وشرعا حرام است!!

اکنون نشانی ها وادرس هایی نقل می شود که این مقاله به نام نویسنده اصلی  و نیز وبلاگ دکتری که این مقاله را بدون اندکی تغییر وبدون اجازه به نام خود نقل کرده است.بسیار متاسفم که این پست نمک این جوری شد وکمی کام خوانندگان را تلخ کرد.

http://www.namaye.org/irannamaye/83246/211002034.htm

مرداد 87
شماره نمایه 211
نوع نقد
عنوان جنبش عدم تعهد گذشته اکنون و آینده / محمد آصف جوادی
موضوع سیاست های بین المللی
پدیدآور آصف جوادی| محمد
نام نشریه جمهوري اسلامي
زمینه
فاصله روزنامه
فاصله چاپ روزنامه
مدیر مسئول مسيح مهاجري
سردبیر
صاحب امتیاز
آدرس تهران - بهارستان - اول خيابان مجاهدين اسلام - روبروي ساختمان اداري مجلس - صندوق پستي 11365/4973
تلفن 77644420-9

فکس

 

77644418

http://bashgah.net/fa/content/show/24090

 تاریخ انتشار در سایت: ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
 منبع: / روزنامه / جمهوری اسلامی ۱۳۸۷/۰۵/۱۳
 نقش ها
 نویسنده : محمد آصف جوادی
 عناوین
 رسته: 3

 

 

-------------------------------------------------------------------

http://hokoomatislamic.blogfa.com/post-149.aspx

ادرس وبلاگی که مقاله را به نام خودش نقل کرده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 7:13  توسط  آصف جوادی  | 

چند شعر

 

 

رستگاري

گفتند رستگاري تنها دراين طريق است

درغير اين طريقت جهنم وحريق است

 

گفتند رستگاري يعني چنان كه ما ييم

هركس كه نيست چون ما جهود وجاثليق است

 

حور و قصور  وکوثر از بهر ما نوشتند

از روزگار پيشين در دفتر عتيق است

 

گفتم هر آن چه گفتي...درگفتمان شبنم

چشمي كه نم ندارد خرمهره يا عقيق است

1/1388

فكر

من فكرمي كنم كه بدل فكر مي كنم

شعر سپيد را غزل فكر مي كنم

 

گاهي براي لقمه نان «ابر وباد ...»را

مثل جناب شيخ اجل فكر مي كنم

 

جنگ وجدال بر سر كهنه لحاف را

ازفتنه هاي جنگ جمل فكر مي كنم

 

من قندهار خسته و آلوده را به خون

مقبول تر زتاج محل فكر مي كنم

 

مديون واژه هاي محلي است شعر من

ناچار مثل اهل محل فكر مي كنم

 

با آن كه اشتباه ولي باز جاي شكر

باقي است تا كه حداقل فكر مي كنم

4/3/1390

 سمرقند

 

هر واژه با زبان تو پيوند مي شود

ديوان شعر بلخ و سمرقند مي شود

 

آهوي چشم هات شكار عقاب نيست

با مژه هاي تو پدافند مي شود

 

دامي كه بافتي زگيسوت نازنين

گيسو نه پايبند كه دلبند مي شود

 

لبخند مي زند نيستان مولوي

وقتي كه ني به نام تو پسوند مي شود

 

يخ بسته چارفصل زمستان بخت من

با يك نگاه گرم تو هلمند مي شود

 

گفتي نمي شود- نگاهت كشيده شد-

گفتم به چشم هاي تو سوگند مي شود

12/3/1390

خاورميانه

مديترانه

سمفوني مردگان را مي نوازد

نيل

ناله مي كند

بحراحمر

خون بالا مي آورد

بحرين

جنازه فرومي برد

تابلوي شكسته خاورميانه

برديوار جهاني شدن مي لرزد

بادها ازكدام سو مي وزند

عنكبوت ها به كدام سو مي خزند

*     *     *

آسمان مال ناتو

زمين ملك فراعنه

دريا قلمرو كوسه

سهم تو 

گلوله هاي سرگردان

وقايقي كه آسم گرفته است

ازبن لادن به بن علي

ازبن علي به بن غازي

ازبن غازي به كجا...؟

*      *       *

خاورميانه!

براي كدام مراسم

عقيق به انگشت

ومرواريد به گردن آويخته اي

ازپس باروت

كدام بو به مشامت خواهد وزيد

بوي نفت

بوي ترياك

بوي آزادي ؟

7/4/1390

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 7:33  توسط  آصف جوادی  | 

جانستان كابلستان

 

      با اين كه درگير پايان نامه هستم وفرصتي نيست ، شايد شايعه وتبليغات پرفروش ترين كتاب نمايشگاه بين المللي كتاب تهران باعث شد كه كتاب(سفرنامه) جانستان كابلستان رضا اميرخاني رابه مبلغ 6500تومان بخرم و ورق بزنم. تاجايي كه يادم مي آيد هميشه دوست داشته ام سفرنامه هاي بيگانگان را به افغانستان ،بخوانم وهميشه برداشت هاي آنان ازسياست، فرهنگ وجامعه افغانستان برايم جذاب بوده ،وپس ازخواندن هميشه پرسش هايي برايم باقي مانده است.

    كتاب «جانستان كابلستان» سفرنامه اتفاقي، نه چندان جدي وبه ظاهر بدون هدف وانگيزه نويسنده است كه قرار بوده به تركمنستان برود، تركان سمرقندي راببيند اما دست تقدير! اورا همسفر ملا مامد جان مي كند و بلاكش هاي هندوكش را مي بيند.

 

 

      درباره اين كتاب ، براساس يك تورق گذرا چند نكته سزاوار يادآوري است:  

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 23:48  توسط  آصف جوادی  | 

جايگاه نيچه درانديشه سياسي غرب

 

    نيچه يكى از پرتأثيرترين متفكران دويست سال اخير بوده است. نفوذ او كما بيش در همه جا از ادبيات و هنر گرفته تا فلسفه و سياست و اخلاق به چشم مى‏خورد و مى‏توان گفت انديشه غربى، و در پنجاه سال اخير انديشه در سراسر جهان متمدن، به گونه اي متأثر  ازنيچه بوده است.

    از آنجایی که فضای فلسفی- دانشگاهی فرانسه در دهه ۱۹۶۰، تحت تاثیر آرای هگل، ادموند هوسرل، مارتین هایدگرونیزجنبش فکری ساختارگرایی دهه ۱۹۵۰ بود، نیچه نیز مورد استقبال گسترده نویسندگان و هنرمندان این دوره قرار گرفت. در دهه های ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ نیچه در محافل فلسفی فرانسه تأثیرگذار شد. در این برهه زمانی تاکید نیچه بر قدرت به عنوان انگیزه واقعی و توجیه اصلی اعمال انسانی، راه های جدیدی را برای به چالش کشیدن قدرت مستقر و انجام نقد اجتماعی موثر، نشان داد.گروه های فکری و اجتماعی خاصی که در قرن بیستم تحت تاثیر نیچه قرار گرفتند عبارتند از: نقاشان، موسیقیدان ها، نمایشنامه نویسان، شعرا، رمان نویس ها، روانشناسان، جامعه شناسان، مورخین و فلاسفه. تعدادی از شخصیت های برجسته این قرن را که از آرای نیچه الهام گرفتند می توان به شرح ذیل برشمرد: آلفرد آدلر، آلبرکامو، ژاک دریدا، ژیلز دلوز، میشل فوکو، زیگموند فروید، آندره ژید، هرمان هسه، کارل یونگ، مارتین هایدگر، توماس من، راینر ماریاریلکه، جرج برنارد شاو، گئورگ زیمل، اسوالد اشپنگلر، پل تیلیخ، فردیناندتونیس، لودویگ ویتگنشتاین، تئودور آدورنو، هنری برگسون، ژان پل سارتر، خوزه اورتگایی کاست، ماکس وبر، فرناند برودل، مارسل پروست، فرانتس کافکا، ریچارد رایت، جک لندن، محمد اقبال لاهوری و ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 6:27  توسط  آصف جوادی  | 

مقايسه عقل در انديشه ديني وعقلانيت ارتباطي(2)

   

    عقلانيت ارتباطى

  ‌  عقل‌گرایی ‌به معناي جديد ریشه‌ در گذشته‌های‌ دور دارد، و یادآور اندیشة‌ فلاسفه‌ اي‌ از قرن‌ هفدهم‌ و اوایل‌ قرن‌ هجدهم‌ است‌ که‌ مهم‌ترین‌ آنها «رنه‌ دکارت» «باروخ‌ بندیکت‌ اسپینوزا» و «لایپ‌ نیتس» هستند. از طرف‌ دیگر، واژة‌ عقل‌گرایی‌ بيشتر‌ برای‌ توصیف‌ یک‌ نوع‌ جهان‌بینی‌ بعضی‌ از متفکران‌ قرن‌ هجدهم‌ (عصر روشنگری‌) به‌ کار رفته‌ است. آنان‌ به‌ توانایی‌ تحقیقات‌ علمی‌ و تعلیم‌ و تربیت‌ برای‌ افزایش‌ سعادت‌ نوع‌ بشر و فراهم‌ آوردن‌ مبانی‌ یک‌ نظام‌ اجتماعی‌ آزاد ولی‌ هماهنگ‌ خوش‌ بین‌ بودند.
با نزدیک‌ شدن‌ به‌ دوران‌ فلسفة‌ تحصلی‌ (پوزيتويسم)، عقل‌گرایی‌ فلسفی‌ رنگ عقل‌گرایی‌ طبیعی‌ به‌ خود گرفت.

        هابرماس پس ازاتمام مباحث خويش در باره عقلانيت و عقلانيت ابزارى، و تقسيم بندى هايى كه از عقلانيت مى كند، از عقلانيت ارتباطى نام مي برد كه بر اساس آن، كنش ارتباطى يا مفاهمه ای شكل مى گيرد. هابرماس در تحليل اين موضوع ، معتقد است كه عقلانيت ارتباطى نوعى عقلانيت در زندگى انسان است كه در شكل هاى مختلف زندگى ما حضور دارد و مجموعه اى از معارف ، الگوها، ارزشها و هنجارهاست كه راهنماى عمل انسان براى كنش ارتباطی است. اين نوع عقلانيت، افزون بر خود فهمى و درك ديگرى از روند استعمارى در جهان زيست جلوگيرى كرده و سلطه نظام ها را با سدى محكم روبه رو مى سازد، ارتباط و كنش متقابل ميان انسان ها را به شكل آزاد و آگاهانه ايجاد و محدوديت ها را از آن رفع مى كند، سركوبگرى هنجارى و جزم انديشى را در سطح هنجارهاى اجتماعى كاهش مى دهد و انعطاف پذيرى هنجارى و رفتارى و بازانديشى فردى را مى افزايد، عقل معطوف به هدف را در تصميم گيرى انسان كاهش و عقلانيت ارتباطى را افزايش مى دهد.

        مبناى عقلانيت ارتباطى، سود و هدف مادىِ صرف نيست و به جاى يك نظام توليدى، نظامى هنجار بخش و كمتر تحريف كننده در آن حاكم است و تنها در اين نظام است كه حوزه عمومى مى تواند رشد كند و «وضعيت كلامى آرمانى» در زيست جهان حاكم شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 6:29  توسط  آصف جوادی  | 

مقايسه عقل در انديشه ديني وعقلانيت ارتباطي(1)

 

     اسلام مجموعه اي از قوانين دريافت شده از مبدأ كمال و مفاهيمي است كه در قالب الفاظي استوار برقلب پيامبر اكرم(ص) نازل شده است و مجموعه اي است واقع گرا كه با حقايق عيني عالم انطباق دارد.همچون انطباق با فطرت بشري و نيازهاي ذاتي و رواني و در كنار اين ها پذيرش عقل در كنار وحي به عنوان منبعي از منابع تشريع مي باشد. در قران مجيد و روايات ائمه اطهار(ع) به نقش عقل و اهميت آن در زندگي فردي و اجتماعي پرداخته شده است.قران مجيد واژه عقل و مشتقات آن را به طور خاص بيش از 50 بار به كار برده است.

   با اين وصف فرقه ها وپيروان مذاهب اسلامي درباره كاربرد عقل در زندگي ديني خود ديدگاه هاي متفاوتي دارند.دراين مجال اندك تنها به ديدگاه دو گروه كه به عقل جايگاه ويژه اي داده اندپرداخته ودرادامه تفاوت آن باعقلانيت ارتباطي بيان مي شود

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 6:52  توسط  آصف جوادی  |